خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

ریختن شراب از دهان، به روی ریش ها.

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۴۰ ب.ظ
ابر ها بیایند و ببارند و مردم بیایند و بمیرند و خدا بیاید و بشینید و ببیند گذر تمام این سالها را. به دور آتش چمبره زده، جن ها کم کم در نور محوِ زرد و نارنجی آتش هویدا شوند و همصدا بالا و پایین بپرند و بچرخند به دور آتشی ک سوختنش اتمامی ندارد. برای انسان هایی ک لحظه لحظه گذر ثانیه ها، همانند خاکستر شدن چوبِ درون آتش می ماند. فایده ای ندارد، نمی شود کاری کرد. فراری ازین سرنوشت نیست، همه در حال سوختنیم. چیزی برای خاموش کردن نیست. همه باید بسوزیم، همه در اتش می سوزیم و می میریم و راه فراری نیست. و جن ها بالا و پایین می پرند و اینها را جشن می گیرند. دود بشویم و برویم هوا. فقط می شود اینها را دید. راهِ فراری هست؟ آنکه ما را خلق کرد. همان است ک جن و آتش را هم خلق کرد. آنکه آتش را خلق کرد، همان است ک چوب را هم برای سوختن خلق کرد. و ذات ما جز این هست؟ چوب و سوختن و هیزم و آتش و قربانی و قربانی کننده. و تماشاگر تمام اینها. دستِ به زیر شکم بزرگ و معده پر از نوشیدنی خدایان، مست ازین صحنه .. مست از کرده ی خود، مست از شادی جن ها. مست از این آهنگِ بی پایان. سرازیر شدن خواب به زیر پلک ها، ریختن شراب از دهان به روی ریش ها.

و آن لحظه است ک همه چیز مشخص می شود. خواب را خدا می برد. چشم ها بسته می شوند، قربانی با قربانی کننده تنها می شود. کسی برای قضاوت نیست، چیزی ضبط نمی شود. فلسفه ی افلاطون تفسیر می شود. آنچه را ک کسی ندیده است، اثباتی بر وقوعش نیست. چیزی ک از ادراک درک کننده به دور باشد، پس یک جور هایی شاید اصلن نیست. و در این لحظه، تاریکی از نور بیرون می آید. همه جا را در بر می گیرد، نیستی درونِ دنیایی پر از هست جان می گیرد. فضا را پر می کند، یک معنای جدیدی به جهان اضافه می شود. حقیقت بر ملا می شود. جن ها محکم تر طبل می زنند و بالا و پایین می پرند. تمام آنچه ک باید، تمام آنچه بدان هست هستیم، درون یک سیاه چاله ی تاریک .. درون فراموشی ها، خواب .. درون تاریکی کشیده می شویم. و کش می آییم. تمامان به حال فریاد، جیغ می زنیم و کشیده می شویم درونِ سیاهی ها. همان ها ک می گوییم نیست. درون دنیایی ک هست.

تاریکی، مثل مایعی ک فضا را پر کند. مثل سرمایی ک محیطی را یخ کند. مثل آن موقع ک دیوانه ساز ها داخل قطارِ هری شدند. مثل آنوقتی ک آب دریاچه از بودنشان یخ کند. تاریکی، اینطوری .. دنیایمان را می گیرد. آنوقتی ک خدا دهانش از شراب کف کند. و تمامان را، مثل چاه .. مثل چاهِ هیولایان توی بیابان های آمریکا. درون خود می کشد و کم کم محو کند. و این تمام چیزی ـست ک .. و تمام آن چیزی ـست ک بدون چشم هم همه اش را می توانیم دید. بعد یک نفر پیدا می شود ک بگوید پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود. معشوقه ام بودی و هستی .. این یک زمین بازی ـست، و ما به مثابه مورچه های درونِ باغ .. به دور خود، به دور غذا .. به دور خدا، به دور چیزی خوش تر .. به دور چیزی ک خلاصمان کند از این همه زحمت. می چرخیم و می رقصیم و می نوشیم ازین جام.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۲
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی