خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

ابدیت روی تخت خواب

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۵۴ ب.ظ

بخار داغی انگار جهانم را پر کرده باشد. حس خفقان و پر شدن ریه ات. گذشته انگار شده است یک دستِ سنگین ک مدام توی صورتت می خورد. مثلِ این بادِ گرم. هر بار تب دار تر و طولانی تر و انتظارش برای اتمام بیشتر می شود. مثلِ شکنجه، ناچار به تحمل .. سکوت، و آفتاب. شاید ک بدترین شکنجه ی امثالِ من یک رنجِ خفیف و گذشته ی تب دارِ و ابدیتِ پیش رو باشد. شب ها، پریدن از خواب. دیدنِ گذشته ی آغشته به شاخ و برگِ خیال پردازی هامان. تویِ جنگل ها، اتوبان .. تویِ آسمان ها، توی باد. تو را گشتن، پشت به من، موهای ـت توی باد. و نرسیدن. اضافه بردرد می شود بعضی جمله هایِ جدید از گذشته ای دور، از آدم هایی متفاوت. انگار همگی حقیقتی ک تو را شکنجه می کند را می دانند. انگار همیشه می دانستند و نگاهشان به تو اینگونه ـست. پرش، مثل خواب .. احساساتِ تند و بدت، گوشی تلفن را می دهد دستت .. شماره ی قدیمی را گرفته ای و دو دل، و تماما دلی ک می تپد برای کاری ک در حال انجامی، بکنم یا نکنم؟ می ترسم .. و این جمله هم ترسناک است.


دنیایِ سیاه ترسناک نیست. می دانید؟ حقیقت را حداقل می توان با چشم ها دید، انکه همه چیز شبیه آنچه هستند ک باید باشند. برای من این طوری نیست، برایِ من دنیای سیاه ترسناک نیست. دنیایِ تاریکِ من اینطوری می شود ک پر است از نور سفیدی ک کثیف است انگار. روی همه چیز می افتد و روشنش می کند. به و آنچه ک بدان خود را امیدوار می کنی این چنین ضعیف و بد رنگ و لرزان باشد. و بشارت تمامِ اینها برای خزیدن گوشه ی تخت. پناه به همان خواب های قبل، شما روز ها برود بالا. بعضی هاشان اینجا کلمه می شوند، بعضی هاشان می شوند خیسیِ روی تخت. و خوب نشدنِ این بیماری طولانی مدت و کم کم بدتر شدنش، خزیدن آرامش به زیر پوست، سرفه شدنش در گلو این حس را می اندازد توی قلبت ک کم کم این "می روی از دست هایی" ک می بستند به نافت، شاید معنا شده باشد. عاقبت به کجا؟ و چک .. چک .. جواب می شود تویِ گوش هایم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۱۷
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی