خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

دلتنگِ اصالتم، درگیر اسارتم.

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۳ ب.ظ

مث یه روح، هر روز بر می گردم اینجا و چیزایی رو می خونم ک سابق نوشته بودم و در واقع می شه گفت، منِ سابقی ک بودم نوشته بودتشون. کسی ک الان هستم، کسی ک بودم رو .. شاید حداقل، کسی ک می تونست چنین چیز هایی بنویسه رو تحسین می کنه. جالبه واسم، نه؟ کِ من اکنونی ک توش گیر کردم این روز ها، چیزی ک من می خوام هست؟ یا چیزی شد ک جامعه خواسته بود و از یه فرزندِ نسلِ امروز توقع می رفت. انتخاب، تصمیم گیری .. عوامل. می تونم بگم می تونستم و نتونستم و به این دلیل و اون و این و اون. یکی ـتون پیدا می شه ک میاد می گه، اوه پسر تو داری توجیه می کنی می دونی؟ اهمیت نداره چجوری شد ک اینجوری شد. چیزی ک الان هست، مهمه. تصویری ک از خودم توی آیینه می بینم. منطقی ـش اینه ک از همینی ک هستم، به بهترین شکل ممکن زندگی رو پیش ببرم و باقی صحبت ها. فراموشی گذشته ها .. اما، این ارضــــا نمی کند مرا. تمام کتاب های پشت سرم، ک خوانده ام و بعضی هاشان را چند بار. هیچکدام مرا به داشتن چنین "منی" سوق نمی دهد.


و خب، شونه خالی کردن باشه یا نباشه همه ـش رو از اجتماع می دونم. جبر اجتماع و خانواده. اگه خانواده و وابستگی ها و چیز های غیر رو نداشتم، توی این شهر نمی موندم البته اگه جرعتش رو می داشتم. می رفتم یه جای خلوت تر، با زمینی باز تر ک پنج متر جلوترم چیزی جز دیوار بتونی یا ک آجر سه سانتی باشه. یه جا می رفتم، ک شباش واقعا تاریک باشه و همینطور ساکت. و فکر به اینکه تو همسایگی سیزده میلیونی دارم تایپ می کنم دیوونه م نکنه. من شاید، هنرمند به دنیا نیومده باشم. شاید خدا برا من نخواست ک قلم وقتی از دستم بیفته ک روح رفته باشه از تنم ولی می دونید شاید مثل خیلی از شماها، تو دنیای کتاب هنرمندان بزرگی رشد کرد بچگی های من. تو دنیای خون و قتل و فانتزی و جادوی نایت ساید .. وقتی پونزده سالم بود، ختم شدن به اسطوره های سیزیف و تهوع سارتر، وقتی نوزده سالم بود. من تو دنیایی نفس کشیدم ک، خب .. تخیل جریان داشت.


چیزی ک هستم، چیزی نیست ک خجالت زده باشم ازش. به هر حال، من از خیلی هاتون خوشبخت تر بودم تا همینجا. چیزی ک باعث می شه دلم بشکنه، جبر به داشتن زندگی - عادم بزرگ - هاست. سرکار رفتن ها. دغدغه های معمول، خونه، سرمایه، همسر، جایگاه اجتماعی مناسب، مدرک، کار. اجتماع منو مجبور می کنه برای اون ک غرق نشم و سقوط نکنم و از دست ندم، وضعِ نرمال فعلی ـم رو، پله هایی رو بالا برم ک خودش انتخاب کرده برام. حالا من حسودی می کنم به یه پسر، اونسر دنیا توی صحرا. ک صب، دم اذان کنار آب از باد شدید یه سنجاقک بچسبه به پات. یا صدای شغال رو بشنوی، نصفه شب موقع کولاک بیرون خونه ـت ک پرسه می زنن انگار. دلم تنگ می شه از اصالتم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۱
نقطهـ .