خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

قشنگ است دنیای ما - در ستایش نقاشی های خدا -

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ب.ظ
یک شب طولانی، تنها توی اتاقت و همراه افکار سرد مغزت تیک تیک کند ساعت توی خانه ات. بگذرانی زندگی را کند، به یک منوال تکراری، عرق های خشک شده ی توی روحت، خارش درون موهایت، پر شود از حس چندش تمام وجودت و یک حس نفرت، یک حس انتقام از تمام گذشته، یک حس از دست رفتن، آنکه بدانی نیستی آنچه می خواستی. و اینها افسردگی نمی شوند، دردی نیست ک فلوکستین تسکینش دهد. اینها، موهایت را می ریزاند، از خشم، شبها پلک هایت را باز نگه می دارد. اینها تو را، یک عادم تندخو می کند. و می برد سمت مخدر ها قدم قدم، ک توهم دارو های توی خون ـت. جمعه ها این حقیقت انعکاس منِ درون آیینه، مرا بیش از درد می برد از خویشم. و این جمله، خود یک خاطره است از روز های سیاهی ک پیشتر انگار از آن رد شده ام. مانده است جای زخم هایش بر روحم. روحِ پارهِ پارهِ پارهِ مثل لباس سفید سیاه شده ای ک کشیده می شود روی زمین به دنبالت. چیزی ک می ماند از عادم ها ها ها در انتها ها ها ها.

چیزی ک نتیجه گرفتمش، تقاص زندگی با گناهان است. چیزی ک نتیجه گرفتمش، سرنوشتی ـست ک بر سرت می آید به هر حال. چیزی ک نتیجه گرفتمش، زندگی شبیه به هیچ کتابی نیست. توی فیلم ها نیامده است. این دنیا، شبیه دنیای هری پاتر نیست. چیزی ک نتیجه گرفتمش، زندگی رویایی انسان ها حتا توی بهشت هم نیست. و می گویید ک انسان بدگمانی هستم، و هستم. پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود .. و قبل تر گفته بودم، آنطور نیست؟ ک خوش گمانی های تو هم ما را نجات نداد از آنچه ک می رفتیم به سویش. ک عاقبت همین است ک هست، اینطور می شد. نگفته بودم مگر؟ و تو می مانی و ها ها ها بخار کردن نفس هایت توی سرمای روحی ک تنها مانده است و کشیده می شود روی زمین به دنبال جسم خسته ات توی چهل و اندی سالی ک مانده است از عمرت، از نقشی ک باید داشته باشی درونِ این روز ها، توی این دنیا. یک سیاه لشکر در تابلو های نقاشی خدا.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۲۹
نقطهـ .