خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

دست و بالم می لرزد و درد عجیب توی پاهایم، موهایم را کوتاه می کنم ک می کنم تمام آینده ای را ک شاید خلق شده بودم برایش، نابود. و دست می کشم از تمام این خوشی ها، خم می شوم توی بادجه ی عابر بانک، و ضبط می کند دوربین کوچک توی دستگاه، حالت صورتم را وقتی درهم می کشمش بعد از دیدن صورت حساب خرج ها را. می بریم لذت و می شویم وابسته تر به این سیستم، فیلم می سازند و می گویند انتخاب کن قرص آبی را، بر می گردی توی تخت، از یاد می بری همه چیز را و دنیا مثل قبل، برایت ادامه پیدا می کند و می مانی همان چرخ دنده ای ک برایت مقد کرده بودند. یا ک می توانی، آدرنالین را توی خونت برای فهمیدن حقیقت احساس کنی، می توانی خطر کنی، همه چیز ک داشته ای را. می توانی گوشه ی این میز قمار، تمام هستی ات را وسط بگذاری .. ک تصمیمش با توست وجود بی ارزشت را با دو دست محکم نگه داری یا برای دریافتن حقیقت، حتا سخت تر از آنکه بتوان آن را دید، به مثابه ی بغل کردن خورشید تمام اینها را با آغوش باز بپذیری. و خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.


یا می توانی مثل من باشی، مثل یک دریچه، یک کانال، یک صفحه ی نمایش ک روایت می کند چیز هایی ک اتفاق میفتند را. انتخاب نمی کند، تاثیری نمی گذارد. تکانی نمی خورد، فقط هر چه را هست روایت می کند. و گابریل گارسیا مگر اینطور نبود، بود؟ ماکاندو را روایت می کرد. خودش آنجا نبود، بود؟ شش نسل از خاندان خوزه آرکادیو، سه سال زندگی زیر آسمانی ک دائما می بارد. ابر هایی ک می غرند، سرنوشتی ک توانت را می برد. زندگی توی داستان ها، پرواز کردن توی آسمان ها، گاهی فلسفه، گاهی احساس وار و رویایی، گاهی عاشق می شویم. پاییز می رسد، زرد می شویم. و ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. بالای یک تپه، فردای عصر مه آلود، صبحی ک برف آمد تا به زانو، پای یک کنده ک آهسته می سوزد و دشتی ک از دور معلوم است به واسطه ی آن دود. کز می کنیم، لای چوب. لای دود. آسمان آن روز، لخت تر از هر وقت، جهانِ وحشی بی رحم تر از هر وقت، حکایت می کند برای تو .. آنچه ک باید بیفتد، می افتد. باشد یک سیب، باشد یک مرد. بیایید ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۶
نقطهـ .