خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

خماری وجود

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۸ ب.ظ

ک به راستی زندگی به زحمتش نمی ارزد، نه به هیچ تلاشی، نه به تاسف برای روز هایی ک بد گذرانده ایم، نه باز کردن چشم هامان. و منِ خواب آلود شب ها خواب می بینم ک خواب می بینم ک خواب می بینم ک .. بگذارید باران ببارد، روی طبل ها بکوبید. بالا و پایین بپرید، بگذراید رستاخیز را از زیر زمین بیدار کنیم. لبخندِ سرخ توی تاریکی ک به پهنای زشتِ پلیدی باز می شود. ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد. روز ها کوتاه می شوند، هوا خنک .. برگ ها زرد، همه چیز رو به مردن می رود. و بارش دگر نعمت نیست، یک ترکیب شیمیایی سمی ـست ک موهای سر را می تواند نابود کند و پوست صورتت را چسبناک. حتا برف زمستان هم دگر به رنگ سفیدی نیست، وقتی آسمان نیست. و حتا شب ها هم اگر دقت کنید، آنقدر ها هم سیاه نیست. یک رنگ زشت دارد، یاد زنگ آهن می اندازد مرا. بیایید همه اش را رها کنیم. ک زندگی به زحمتش نمی ارزد.


مثلِ حیوانات، مثل خرس های قطبی، مثل دایناسور ها بیایید از بین برویم. بیایید منقرض شویم. مثل یخ های شمال توی اقیانوس محو شویم. زمان حل می کند ما را، بیایید مشکل زمان را حل کنیم. همه ی مشکلش با ما، علتِ بودنِ تمامِ سئوال ها. و این شوخی بی شرمانه ی خدا با ما. مثل یک روح، مثلِ سیزیف. تکرارِ هزاران بار هزار انجام یک کار. به بیهودگی مطلق، به توانستن و دانستن و عالم به تمام اینها بودن. و به استهلاک می رویم. شمار سالهای زندگی می رود بالا، و به استهلاک می رویم. زندانی باشی درون یک اتاق، ک دور تا دورت در تمام گوشه ها باشد آیینه ای ک آیینه ای دگر بسطش دهد. و حتا روی سقف و کفی ک رویش ایستاده ای. دائم خودت را می بینی، و یا شاید. خود اصلی ت تو را می بیند ک درحال دیدن خودت هستی. یکی از این خود ها، دارد دیوانه می شود. و همه ـشان به دیوانگی می روند. و ما همه ـمان بازتاب یکنفر هستیم، یک نفر ک خود آیینه و تصویر و چشم ها را آفرید. و گاها با خود فکر می کنم، ک تنها بازتاب دیوانگی های یک نفر است ک ما را به این "خماریِ وجود" آورده است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۳
نقطهـ .