خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

زمان روی ما غبار پوچی می ریزد.

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۳۳ ب.ظ

مثل پسر بچه ی ربات مصنوعی، برنامه نویسی اش کردند. کد های احساسی، ک عاشق مادرش باشد. تمامِ علت وجودی اش، ک مادرش دوستش داشته باشد. تمام آنچه ک بخاطرش هست شد. تمام آنچه ک توی دنیا هیچوقت آن را نداشت. عشق مادرش، آرزوی آنکه ای کاش یک پسربچه ی واقعی باشد. نه یک هوش مصنوعی، نه یک مشت فلز و چند صد متر سیم، ک شاید خونی نداشته باشد توی رگ هایش، و یا هیچ قبلی تو عمق سینه اش.  اما جوری ساخته بودنش ک نگاهش تمام عمق احساسات انسانی را بازتاب کند. جوری ساخته بودنش، ک اگزیستانسیالیسم معنا پیدا می کرد در بعدِ یک مشت سنگ، یک تکه چوب. یک مشت جسم سردِ سخت. و فکر به تمام معناهایی ک می شود برای بودنمان پیدا کرد. و آن پسر را خلق کردند، ک مادرش او را دوست داشته باشد. و پسرک ماند، هزاران سال حتا بعد از مرگِ مادرش. و چقدر پوچ، وقتی مادرش نبود. وقتی علت ـش مرده بود. زل زدن به آن فرشته ی مرگ، و یخ زدن به همان حال هزاران سالِ بعد.


یک خودآگاه خلق کنیم، معنایش دهیم. رهایش کنیم تنها، توی دنیایی ک می رود رو به زوال. و علتِ تو کسی ـست ک باورت نداشته باشد. علتِ تو، چیزی باشد ک به دنبالش توی گوشه های تاریک، توی جنگل ها .. حتا به وقت خواب می گردی اما باورت نداشته باشد. ناگزیر از تمامی اینها، و تمام نمی شوند. اینطور خلقت کردند، ک به دنبالش باشی و "او" اینطور نباشد. و محکوم به تا ابد تحمل این رنجی، تمام آنچه ک از بودنت می دانی. و زمان ک جلو می رود و تو می مانی معنای ابدیت می گیرد، ابدیت و یک روز، پای مجسمه ای از یک فرشته ی پوشالی. باورش داشته باشی، ک ای کاش تو را .. ای کاش تو را .. می دانید. زمان روی ما غبار پوچی می ریزد. و ما کم کم محو می شویم زیر این خاکستر، هرچقدر ک جلوتر می رود و ساعت ها می چرخند. مثل یک حد می ماند، به ابدیت ک میل می کنیم زیر این پوچی ها "صفر" می شویم. نیست می شویم از این بی معنایی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۹
نقطهـ .