خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

همه اش سیاهی بود

جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۴۳ ب.ظ

در کنار یک گوزن از آب رودخانه باید خورد، ماه کامل باشد و گرگ ها تپه را از صدایشان پر کنند. خرس های قطبی به سنگینیِ تاریکی زمستان درون سوراخشان کز کرده باشند و تا بهار را خواب ببینند. طبیعت، جوری ـست ک بی ما کامل است انگار. کجایش را باید می گرفتیم، لخت توی غار ها با ذغال نقاشی کنیم. صاعقه ک می زند، به دنبال ردش آتش را پیدا کنیم. کجای این طبیعت بودیم، انوقت ک رشد موهای بدنمان یک واکنش طبیعی به سرمایِ دنیا بود. و قوی تر ها باقی می ماندند، پیر تر ها از کهولت سن نمی مردند. آنوقت ها دلفین ها بیشتر از ما حرف زدن بلد بودند. باید ک برگردیم به آن زمان ها؟ چ می شد اگر انسان لای آن همه موجودی ک منقرض شد، از بین می رفت و نسل ها ادامه پیدا نمی کردند. چ می شد اگر نسل ها به فروید نمی رسید و "تکامل" ـی ک ازش دم می زد، نقضش تا به پای جانش می رفت. شاید ک احتمالات تنها حقیقت این دنیاست. احتمال آنکه این سیب از این درخت بخورد تو سر این مرد، و دقیقا این مردی ک می داند افتادن یک سیب چ معنای دیگری به همراه خود دارد. احتمال آنکه از بین میلیارد ها اسپرمِ بارور کننده، آنی به سرانجام برسد ک نتیجه اش می شود کسانی ک از تاریخ می شناسیم. و این خود یک بحث طولانی ـست.


احتمال آنکه، من تو را از آشنایی با یک دوست دیگر پیدا کنم. بشوی عشقِ بزرگِ زندگیِ من، از کجا می دانستم ک روزی توی جنگل های دالخانی روی یک درختِ تنومندِ شکسته پا می گذارم اتفاقی، بخاطر خریتِ یک همکلاسی ک از سالِ اولِ دبیرستان، جایی توی تهران می شناختمش. چقدر می تواند باشد، ک مهم ترین آدم تمام زندگی من بار ها توی یک خیابان شلوغ، توی انقلاب از کنارم رد شده باشد. بدون آنکه دیده باشمش. چگونه بتوانم بشناسمت؟ اگر ک تو هستی، تمامِ آنچه ک می خواهم. چگونه پیدایت کنم، کسی ک نیازمندم، معنایی ک از دنیا می خواهم. هشت میلیارد آدمی ک هست، شاید آدم من جایی توی سرزمین یخی، از سوراخی توی زمین ماهی می گیرد. شاید اگر من بچه ی خانه ی کناری بودم، از من یک هیتلر در میامد. چ کسی چ می داند، احتمالات ما را به کجا خواهند برد. چ کسی چ می داند، عاقبت چ خواهد شد. حال ک با خود فکر می کنم شاید، معنای درستی برای شانس پیدا کرده باشم ولی می دانید، فقط سه پاراگراف دیگر کافی ـست برای زیر سئوال بردن همه چیز. آخر سر مگر من چ می دانم ک شاید تا قبل انتهای عمر من، علم پزشکی به جایی برسد ک بتواند بدن ها را جاودان کرد و من بشوم آخرین آدم فانی.


غم انگیز است، توی دنیایِ جاوید، فانی بودن. غم انگیز توی یک کلاس تکراری آخرین بودن. غم انگیز است ک هر کسی مسیری داشته باشد و تو، اندیشه ـت تنها توی زیر سئوال بردنِ فیزیک باشد. چرا باید رفت؟ چرا باید ماند، چرا باید مرد. چرا آمدیم ک برویم؟ مگر جایی ک بودیم چگونه بود، مگر جایی ک هستیم چگونه است ک باید برویم؟ بدنِ من تنبل است و ذهن من توجیه گر، حالِ بلند شدن از تخت را ندارم این از فقدان انگیزه ـست یا فزونِ کون و کپل؟ هان ای آدم تنبل؟ پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود، پشت پلک های بسته ام سیاهی بود، توی خواب توی رخت خواب توی دنیای خواب سیاهی بود. توی سیاهی ها سیاهی بود. و بی انتها تا ابد می رفت آنجا نگاهِ من، نه گوشه ای بود برای مخفی شدن، نه جایی برای فرار .. همه چیزش ماندن بود، و ابدیتی ک تمثیلی از نیستی بود. آنجا مردن همان ماندن بود. جایی ک همه چیز سیاهی بود، دست و پا و لامسه و بویایی، تمام آن چیزی ک از دنیا با چشم دیدیم. همه اش سیاهی بود. توی خواب های من سیاهی بود.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۰۹
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی