خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

در حرکت زمان می رویم کم کم به باد

يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ق.ظ

به حال روحانی خاصی نمی روم دیگر، گمگشته ی روانی خام خشتک دریده ی روحانی نیستم مگر؟ بودم و نبودم و ازش دم زدم و توی فکر، خیال پردازی و تکان دادن و دست و پاهایی ک گفته بودند نیکوتین سیگار است عاملش. مثلِ یک چشمِ باز و ذهن خوابی ک توی سر دارم، مثلِ خواب آلوده ای ک خرناس کشان راه می رود، جهان را خواب می بینم و توی کوچه هایش می پیچم. بین مردمان، از یک جای بدتر به یک جای بد دیگر، از یک خیابانِ آسفالتِ سرد به خیابانی سردتر و تاریک تر. و خانه ی ما توی کوچه ی خاموشی هاست. و ذهن مدام جای دیگری را خواب می بیند، مثلِ کودکِ خرد سالِ آواره ای ک درکی ندارد از حال بد. ک بزرگترین درد و رنجش شکمش می تواند باشد شاید. توی یک خیابان ک رهگذران زیادی دارد با حیوانات موذی بازی می کنیم. حیوانات موذی با انسان های موذی بازی می کنند. دائما تفکر به چیزی ک هستیم تحت تاثیرِ آن، چقدر خالی ـست قوه ی تخیل، برویم از زمین، برویم از زمان.


خواب آلودگی، توی اتوبوسِ بین شهری، توی گوش هایت باشد نجوای مسخ کننده ای و پلک های نیمه بسته ات. راه تو را می برد با خود، راه تو را از خود می برد به سرنوشتی ک هر لحظه دوباره نوشته می شود چرا ک تو می روی برای اتفاق افتادن، نه آنکه اتفاق ها بیایند سراغت. ما مردمان عجیبی هستیم، ما مردمانِ بی هنر هستیم. ما در آن جای زمانی قرار داریم ک تاریخ حرفی ندارد بزند از ما. چقدر همه چیز ثابت است انگار، تکرار زندگیِ اجدادمان در ما و فکر به زندگی بچه ـهامان. دنبال چ می گشتیم، چرا ماندیم، توی کتاب ها چ نوشته بودند مگر؟ و خشک می شویم و خشک تر و فراموش می کنیم سئوال ها را و تبدیل به جواب می شویم، یک پوچی. یک زنجیره ی تکراری، حلقه ای از ادامه ی نسل، در اواسطِ تاریخ زندگی کردن. نه دامن زدن به آن، نه برهم زدن چیزی، نه آنکه فریاد کنیم ک چقدر تنهایی ـم در پس افکار ذهنمان. و همانطور ک می باید ناقص می مانند این صحبت ها.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۲
نقطهـ .

نظرات  (۱)

داستانتو بنویس و بلند بخون.


اشاره به قلب جوهری.
پاسخ:
داستانی در کار نیست.
و این جواب دل من نیست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی