خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

یک لیپتون توی لیوان سوم

سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۲ ب.ظ

نثر هر روز عاجزتر از بیان است، سر به گریبان می برد و ساکت می شود. مثلِ گذرِ زمان و آمدن روز هایِ سرد، من هم یخ می زنم و می روم به خوابی عمیق، به خوابِ زمستانی به بلندایِ تمامِ عمر باقی مانده ام روی زمین. احساساتی اندازه ی خرس های قطبی. اسب دوانی توی دشت های غربِ وحشی. سقوط توی آب ها و شنا توی دره های عمیق .. طبیعت یک تجربه است ک باید از سر گذراند، طبیعت و کوه ها و دشت ها و مرگِ و به اتمام تجربه کردنِ تمامی احساس ها، طبیعت برگشتن به اصل است، برگشتن به درونِ غار ها، ترسیدن از آتش و جرقه های توی آسمان، لخت و بدن پوشیده از پشم، انتخاب طبیعی و نسل نسل موجوداتی ک آمد و رفت. و دورانِ حکومت ما هم به پایان می رسد یک روز، شهاب سنگِ عجلِ ما هم از آسمان فرو می افتد یک روز، و تمامی باور ها، تمامیِ پیشگویی و زندگیِ جاویدان، همگی یک روز یا ک معنا می شوند و یا زندگی ما خالی می شود از معناها. و چگونه می توانیم فهمید، چطور هیچ فیلسوفی با هدف های هستی شناسانه رگِ دست خود را نمی زند. چگونه اینقدر بدین حیات و نفس کشیدن و پر و خالی شدنِ قلب از خون معتادیم. چرا دست کشیدن از اینها را نمی توانیم؟


و من نمی خواهم هیچوقت پیر باشم. استیون ویلسون می گوید این را. کمر خمیده و دستان چروکیده و بی زور باشم. و من نمی خواهم تویِ آینه را ببینم و مثالِ زنده ی زوالِ زندگی در گذر زمان باشم. نمی خواهم ک ثانیه شماری کنند، احساسِ اتمام وقت و دستم از هر تصمیمی کوتاه باشد. من نمی خواهم ک یک لیپتون، توی لیوانِ سوم باشم. ک باید منجمد کنند مغز را، به امید فرداها، به امیدِ کشفِ زندگیِ جاویدان، یک معجون ارغوانی رنگ ک بوده در بسیاری از داستان ها، معنی واقعیت پیدا کند و بدهد به انسان زندگی الهه های باستانی را. بمانیم تا ابد و جاویدان. و آن روز ک دگر از استهلاکِ بدن نمی میریم، بیماریِ سرد قلب ها را پوچ می کند، خالی از معنا، بی رنگ بودن لذت ها، سیر شدن از تمامِ هوس ها. آن روز ها، بزرگترین علتِ های مرگ می شوند خودِ انسان ها. و شکل می گیرد یک جنگ جهانیِ درون من، یک جنگ یک طرفه، من علیه من. همه از بین می رویم یک روز، این قانونی ـست ک همه می دانیم. این آرامشی ـست ک همه می خواهیم. آرامشِ نبودن، ادراکِ آزار دهنده ای ک آگاه می کند ما را. و می شویم رها از تمامیِ اینها، غوطه ور توی اقیانوسِ انزوا.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۰۲
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی