خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

سنگ ها باقی می مانند.

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ب.ظ

یک چیزی در من عوض شده است. بی اتفاق، یک چیزی در من مثلِ قبل درست نیست. دلیلش را نمی دانم، ک می توانم ربطش دهم به این ماهِ افسردگی، به آذر ماهِ دانه برف های روی قالی. می توانم ربطش دهم، به یک دوره زندگی تکراری، و چشم های عادت کرده از تاریکی ک به مرور، با وجود نور هم حتا دگر از خود واکنشی نشان نمی دهند. می توانم ربطش دهم، به دردِ توی عضلات، به صدای زنگ توی گوش ها، به بوی بدِ دائم توی مجرای بویایی. به خاطرات خوبی ک با خود بردی. من نمی دانم، یک چیزی در من درست نیست و این ماه هم، یک ماهِ عادی نیست. نور سفیدی می پراکند توی تاریکی و روشن نمی شود جایی. و فضای بی کران من را در خود غرق می کنند. این یک اقیانوس کیهانی ـست ک تا ابد عمق دارد. و ابد معنا می شود، آن وقتی ک تا ابد تمام شده ایم. معنی ـش را به ما می پوشاند مثلِ یک لباس پوشالی، یک توهمِ تکراری. یک نیستیِ اجباری. منطق می رود توی جسم ها، ارسطو می شود. می شود یک دردِ اجباری توی مغز، ک مدام به تو فشار می آورد ک چقدر نمی دانی! از آنچه هستی و آن چیزی ک بدان در حالِ شدنی. یک اتفاقِ اجباری. ک اختیار به تو قدرتِ اختیار انتخاب خود را نمی دهد. مجبور به داشتن اختیار، بی اختیار از اجتناب از آن. و تو مجبوری، به بودنِ توی این بازی و هیچ توضیح اجمالی از انتخاب های احتمالی. ک مدام این زندگی را می بازی.


آن سمتی ک انتخاب اشتباه می کند، آن سمتی ک هدایتش می کنند و گمراه تر می شود. آن کسی ک سمتِ روشنایی را می فهمد و از لجِ این اجبار، سمتِ غلط را انتخاب می کند. یک هنجار شکن، یک نفر ک از وضعِ افتضاحِ جامعه بیمار است. از محدودیت های اجباری انتخاب و حرف هایی ک می گویند دائم از اختیار، بی زار است. برای انتخاب توی محدودیت ها مختاریم و اسمش را می گذاریم اختیار و از آن نادانیم، ک این آزادی نیست. این به معنای تصمیم گیری برای آینده و آن چیزی ک بدان تبدیل می شویم نیست. یک سفینه توی هوا دائم می چرخد. درک کننده های جاندار دائم می آیند و می میرند و سنگ ها باقی می مانند. سنگ های جاویدان، سنگ های جاویدان. درک کننده های فانی، دنیای قشنگ و نویِ آلدوس هاکسلی. یک نسل منقرض می شود، قدرتمندتر جایگزین می شود و ادامه پیدا می کند این روند و سنگ ها باقی می مانند. من از ادراک می گویم، از نبود انتخاب برای بودنم. برای محدودیت های اختیار و اندک موارد پیش رویم برای انتخاب و ندانستن از آینده ی پیش رویم. بعد از مرگ، بعد از پوسیدنِ توی خاک. و سنگ ها بعد از من هم باقی می مانند. ک باید از سنگ بپرسید، از خاک .. از یک موجودِ بی ادراک. ک دنیا کجا می رود بعد از تمامی اینها در انتها.

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۹۵/۰۹/۱۳
نقطهـ .

نظرات  (۲)

کامنت بالایی :)))))
پاسخ:
آه ماعد ..
۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴ علیرضا حیدری

مطمعن هستید این مطالب از شماست ؟؟؟؟


پاسخ:
کسی چ می دونه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی