خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

در ادامه ی مردن توی هواپیما

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

شیرینی جهلِ خواب، تو را از واقعیت ها بیرون رانده است و ناآگاه از جنایتی ک اتمام دنیا را رقم می زند در دنیای دیگری سیر می کنی ک ناگاه آژیر خطر توی هواپیما و جیغ و داد زنِ حامله یقه ات را می گیرد و برت می گرداند توی بیداری ها. جایی روی زمین چیزی آتش گرفته است انگار. یک آتشسوزی به پهنایِ تمامِ این کره ی خاکی، شروعِ یک اتمام برای همه ی آن چ ک می شناختی. سرخیِ چراغ چشمک زن روی صورتِ وحشت زده ی مسافران خاموش و روشن می شود و مردمک چشم هایِ گشاد شده، خیره به جایی آن بیرون از توی پنجره، غرق تماشای بالا رفتن بمب ها .. دنباله هایِ زیبا ک از آسمان پایین می آیند و ابر قارچیِ مرگ، یک دلقک بدخیمِ بزرگ برآمده از سوراخ توی زمین زندگی ها را در می نوردد. و مرگ، یک موجِ خاکستری، با سرعت زیاد برای بشریت رقم می زند. بی تفاوتی، انگار ک هنوز توی خوابی، یک نفر از جیع خود را می درد طوری ک انگار بمب توی چشم هایش رخنه کرده است، از صحنه ای ک می بیند. جایی روی زمین، چند دست اشتباهی روی دکمه قرمز هایِ نابودی، به اشتباه رفته است و زندگی، به یک شوخی خنده دار، به جهل و خودخواهی چند آدم پولدار، از دنیا رخت بر می بندد انگار. و برای چند لحظه، زمین خورشید می شود انگار. همانقدر روشن و تابنده و از دور زیبا،


دگر جایی برای رفتن نیست. از شوک ک در بیاییم، ک ناممکن است هنوز انگار، کاری برای کردن نیست. نمی شود جایی رفت، نمی شود فرود آمد. آن پایین چیزی جز مردن نیست. یا قبول سرنوشت، یا کله شق وار جنگیدن با آن و تلفات و مگر دست خدا همراهمان باشد تا ک زنده بمانی و بعد ها، کسی باشی ک روایت می کند اینها را. ک یکهو، ک خود - نسل - کشی می افتد به جانِ انسان ها. یک داستان پس آخرالزمانی، انسان هایِ حشره خوار، زندگی توی تاریکی .. ریش های بلند و دستان چرکِ به خون آلوده، برگشتن به هزاران سال پیش، از یاد بردن تمدن و تنها هدف، زنده ماندن و تولید نسل و ادامه ی بقا. همه ی اینها توی یک صحنه در چشمانت مجسم می شود. این هواپیما فرود نخواهد آمد هیچوقت. این آخرین لحظاتِ این زندگی ـست و تو در زمره ی آدم های خوش شانس. فرصت برای دیدن و هضم کردن و کنار آمدن با آن را پیدا کرده ای. وقت داری خداحافظی کنی؟ با تمامِ آنچه ک داشته ای؟ وقت داری تصمیم بگیری، ک آیا در تمام طولِ زندگی به خداوند اعتقاد داشته ای؟ چند ثانیه ای برای خلوت، چند ثانیه ای برای گریه، چند ثانیه ای برای فریاد. چند ثانیه ای برای مردن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۲۱
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی