خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

یک خواب سنگین عمیق، انگار ک توی صندلی هواپیما فرو رفته باشم. چیزی مرا در خود فرو کشیده است، یک حقیقتِ بدخیم. یک مشت قوانین فیزیک. یک جدایی خوشایند از جبر این دنیا، یک مجبور به بودنِ و مخدری به نام خواب آلودگی ک وادار به فراموشی می کند من را. از خواب بیدار می شوم، با یک حس فروریختن درونِ قلب. انگار ک چیزی داخلم ماسیده باشد. روکش صندلی حس بدی را القا می کند و زیر پاهایت ک یک مشت آهنِ سبک وزن و بعد هم هواست. روی هوا مانده ام، سرشار از این احساس و پر از سردرد، گیج و خواب آلوده و حقیقتِ تلخی ک می بایست می فهمیدم. چراغِ خطرِ قرمز رنگ، مقابلم خاموش و روشن می شود و نورش می افتد روی صورتِ وحشتزده ی مسافران. چراغ هایِ کمرنگِ هواپیما، نورِ زرد ضعیفی را می پراکند و روشنایی هیچ دلگرمی ای را القا نمی کند. انگار ک توی یک شبِ قدرتمند و پر زور، گیر کرده باشیم و نور، سالها از ما به دور افتاده باشد. انگار ک قرار نباشد تمام شود این شب، انگار ک دستِ ظلمت خورشید را پشتِ کوه ها نگه داشته است. یک نفر توی هواپیما جیغ می زند و همه جا زیادی تاریک است. خلبان ارتفاع می گیرد. ناگهان توی کابین از نوری ک از بیرون می تابد روشن می شود. جایی، روی زمین آتش گرفته است. جایی روی زمین یک چیزی منفجر می شود. زنِ حامله ی مقابلم از ترس جیغ می کشد. هواپیما از موجِ انفجار تکان های شدید می خورد. ابر قارچ مانند مرگ از توی سوراخِ شیطانی زمین بیرون می زند و تا آسمان شعله ها زبانه می کشند


یکنفر فریاد می زند ک این یک بمباران اتمی ـست. توی بلندگوهای هواپیما ردیوهد آهنگ می خواند. روی زمین بمب ها با فاصله زمانی کم از هم منفجر می شوند و موج هاشان سرزمین ها را در می نوردد. شهر ها ویران می شوند، درخت ها از ریشه کنده می شوند. زندگی ها نابود می شود. مثلِ باران می ماند، بر همه چیز می بارد. بر کلیسه و میخانه و فقیر و ثروتمند. موجِ مرگ و ویرانی همه در یکسان در خود می گیرد. روی آسمان و غرق در نظاره ی اینها. معلق توی هوا و دارایی و گذشته ای ک داشته ای روی زمین، ک به باد می رود و آن را می بینی. توی آسمانی، و دگر جایی برای رفتن نیست. توی آسمانی و آینده ات دگر چند خط بیشتر نیست. بعد از اتمام جیغ و داد. شیون و فریاد و تلاش برای بیدار شدن از این خواب. مشکلِ سوخت هواپیما، نبودِ مقصدی برای فرود. فقط می توان، روی صندلی ها ماند و نگریست و صبر کرد. بمب ها از توی پنجره به داخل چشم ها رخنه کرده است. توی مغز هنوز منفجر می شوند و از آسمان بارانِ تاریکی می ریزد. جایی نمی شود رفت. فرود توی سرزمینِ مرگ. و من انگار سالهاست ک توی این هواپیما بوده ام.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۲۹
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی