خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

داستایوفسکی به من نمی سازد.

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ
بدتر از نتوانستن برای نوشتن، نداشتن هیچ حرفی برای گفتن است. بدتر از آنکه بد می نویسم، آن است ک دلم می خواهد و از آن عاجزم. یک وقت، مغزت پر است و دستانت از بیانشان آنطوری ک حق مطلب ادا شود عاجز است و یک وقت دیگر، با تجربه شده ای و هزاران هزار بار تکرار به تو مهارت بسیاری داده است اما دگر مغزت شده است یک خطِ صاف. کسی ک میشاختم از خود توی شانزده هفده سالگی ام خلاصه می شود. شاید قدر خود را ندانستم. شاید آن روز ها آنقدر کور بودم ک خود را نمی دیدم. و شاید هم هم اکنون کوته فکر هستم و خوبی های فعلی خود را نمی بینم. اما انتخاب هایم برای زندگی، و خاطراتی ک از آن سالها در یادم هست باعث می شود فکر کنم ک آن روز ها، دقیقا آن چیزی بودم ک می خواستم. و کسانی دورم بودند ک باید می بودند. حال، تنها ترم نه آنکه آدم های دورم کمتر شده باشند. فقط، آن ورژنی ک می خواستم نیستند. حال، کمتر توی محفلِ آدم های جالبم. شخصیت های خوبی ک میشناختم همگی توی دالان های زندگی خودشان گم شده اند. آواره ی شهر هایند و تهران، آلوده تر از همیشه است و چشم، چشم را نمی بیند.

چیزی ک ترجیح می دهم برای خود. مثلِ زندگی آیدین ایلخانی می ماند، توی زمستان های اردبیل. زیر درختِ پوشیده از برفی ک کلاغ های رویش یک صدا به ترکی می گویند "برف، برف" بعد پر می زنند و می روند و از بال و پر هاشان، چتر باز های روس می ریزد توی آسمان، هواپیماهاشان خطِ ممتد می کشند. توی آن داستان، یک شاعر با ریش بلند و چشمانِ آماده برای پر شدن از اشک، بدن لاغر و دستان ورزیده از بریدن درختان و روحیاتِ لطیف است. زندگی ای ک در آن سیر می کنم، به چیز های کوچک بی اهمیتی خلاصه می شوند. دانشگاه، بازار، دوستان. پول، سکس، راحتیِ بیشتر. و اینها، خالی از تعالی هستند. اینها مرا به اوج نمی رسانند، اینها باعث نمی شوند دور اتاق بالا و پایین بپرم و غرق در یک حس بی نظیر بشوم. من، مجذوبِ خلق کردنم و از این مسیر مدت هاست فاصله گرفته ام. این روح مرا پژمرده کرده است و وادارم می کند مثلِ یک زامبی مدام به گذشته ام برگردم و یاد روز های خوبِ قدیم بکنم. من یک جوانِ بیست ساله ام ک خیلی زود دارد تاسف گذشته را می خورد. هنوز هم چیز هایی قلب مرا به هیجان می اندازد.

می دانید، یک وقت نویسنده اید. یک وقتِ روایت کننده ی داستانید. یک وقت روی صندلی نشسته ای و ذهنت نقاشی می کند جهانِ دیگری را. یک وقت با پاهایت روی کوه هایی و فریاد می زنی توی ساکتی های کوهستان و اکو می شود صدایت و این داستان ها. من، نویسنده نخواهم باشم اگر، خود داستان را از سر خواهم گذراند. آنوقت است ک همه چیز بهم میریزد، وقتی هیچکدام از اینها نباشد. من، نه توی یک سرزمین بکر، بی خیال از کاسبی و درس و خانواده در پی یک ماچراجویی جادویی ام. نه قلم به دست و یک ذهنِ قدرتمندِ خیال پرداز دارم ک ثبتشان کنم توی کلمات. من، توی روزمرگیِ زندگیِ اجتماعی، توی چرخ دنده بودن برایِ این ماشینِ انسانی، توی آجر های دیوار شعر پینک فلوید، گیر کرده ام. موسیقی توی گوش هایِ من با تصاویر توی چشم های من همخوانی ندارند. یک نجوای خیال انگیز، یک حسِ سوتِ خلسه آور و آنوقت تصاویر توی چشم هایم؟ نه. من از زیبایی هایی ک درون ادراکم ثبت شده اند بی نصیب مانده ام. من، یک قرمز پر رنگ درونِ این خاکستریِ یک دست نیستم. من توی چیز های بدی ک می دانم گیر کرده ام، با آن زندگی می کنم و انگار، قبولشان کرده ام. نمی دانم، نمی دانم. این داستان های داستایوفسکی، به من نمی سازد. ک نیازمند یک سرزمین عجایبم تا آلیس وار درونش غوطه ور شوم و این خواب ای کاش، تا ابد ادامه پیدا کند.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۲۲
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی