خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

آسمانِ توی معدن

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ب.ظ
بهمنِ بیهودگی، سبک و خیس می ریزد روی دامنه هایِ یکدستِ زیرگونه ها، نمی شورد چیزی را. پاک نمی کند، با خود نمی برد هیچ غمی را. همگی باقی مانده اند و سیاه تر می شود هر بار، این کبودی های زیر چشم. قدیمی تر می شوند و کهنه و جا باز می کند توی آیینه، توی تصورات ذهنی حک می شود بر یاد ها. این چنین تیره و خیس و درهم، این چنین فرو رفته و غرق در دریایی از غم. و در درازا همه چیز رو به نقصان می رود. تمام زیبایی ها، تمام خوبی هایی ک توی یاد ها ثبت شده اند. کمر خم می شود و موها میریزند، پوست رنگ پریده می شود و اشتیاق می میرد. واقف به آنم و زودتر از زمان تجربه می کنم اینها را. تعریف کردنشان برایتان بی معناست و برای خود خالی از لطف اما، چیزی ـست ک از دستم بر می آید و دستانم کلمات را طور دیگری ثبت نمی کنند. همینهاست در ذهن من، این افکارِ خالی از نو گرایی و چشم داشتن به هیچ آینده ای. قدمی نیست برای برداشتن سمتِ یک روز بهتر، پف می کند پرده و پر می شود از هوای آلوده ی صبح و خالی می شود از آلودگی های بیشتر این اتاق. سنگین است زندگی، سنگین است شب های این شهر. دستانِ من سنگین اند ک تنها مانده اند. نگاهِ من سنگین است ک درونِ تاریکی ها مانده است.

جور دیگری را نمی توان متصور شد، من درونِ این بازی ک خود نمی خواستمش هیچوقت، هیچ هنگام بازیکن خوبی نخواهم شد. من این قواعد را، تحمل می کنم. جایی ک می خواستم، یک دنیای غیر واقعی فانتزی ـست ک از رسیدن به آن عاجزم. و بعد از هر بار شکست، رنج دیده و ناراحت سعی در تصور آنم. جایی ک می خواستم باشم؟ آن سوی کوه ها سمتِ سرزمینِ بی نهایت وسیع و دست نخورده از کاردستی های انسانی، نوازش پوست بدست نسیمِ صبحگاهی و آفتابِ مهربان روی پوست و سکوتِ کوهستان و یک داستانِ زیبای تکراری. این همه خوشبختی، بهشت وار تمثیل کردن آن و اعتقاد نداشتن به آن دنیا حتا. کجا می توان دنبالش باشی؟ پشتِ کوه هایِ این شهر، یک کوهِ بلند تر و قهوه ای تر آرام مرده است. هیچ رودخانه ای بعد زمستان از درون شیار های میانِ کوه جاری نمی شود. برف ها یخ می زنند و سیاه می شوند و یکهو انگار، تبخیر می شوند و بر می گردند به همان هوایِ آلوده ای ک ازشان آمده اند. اینجا یک طلسمِ کثیفِ روزمرگی حاکم است. انگار ک درونِ معدن ذغال سنگ گیر کرده باشیم و بعد از بالا انداختن ال اس دی، سقفِ سیاه این معدن را آسمان ببینیم و شب ها، چراغ های کم سویش را ستاره و از یاد ببریم ک توی فضایِ سیاهِ محدودی گیر کرده ایم و دروغ است تمام چیز هایی ک با چشم می بینیم. همه چیز سیاه است و ما نئشه از تاثیر این مخدر، همگی تنها خواب می بینیم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۴
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی