خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

طوفان خوردگی

دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ

یک نجوای خاطره انگیز و کشف بعد های جدید موسیقیِ استیون ویلسون، توی یک سفر ناخواسته روی کوه های جایی آنقدر دور، با پاهای زخمی تپه نوردی می کردم و سعی در درآمدن از شخصیت غبار آلوده ای ک از شهر با خود آورده بودم داشتم. با آدم هایی ک شاید یکبار در زندگی بیشتر نمی دیدم. توی فضایی صادقانه قدم می زدم و این متن صرفا یادآور آن روز خوب است در این حالِ بد فعلی، و یک تلاش ضعیف شاید ک با به یاد آوردن قسمت های خوب گذشته سعی در کمی "متفاوت از خاکستری" بودن می کنم. توی این نقطه از زمان و مکان، روی این صندلی تکراری و دکمه هایی ک شده اند از دوستان خوب قدیمی، وقتِ اغرار است شاید ک بگویم در انتخاب ها هیچگاه دخلی نداشته ام و صرفا شل کرده ام و یا لذت برده ام، یا ک از درد و این اقبالِ بد به خشم آمده ام. این جمله را تکرار می کنم، "خود کرده را تدبیر نیست." و از ایهامِ زشتِ آن لبخند می زنم. این اتفاق از ابتدا، درست از اولین ثانیه ها در حال انجام بود و راه فراری نیست از آن. در واقع، این طرز تفکر من است و باقی ادم ها شاید، شل کرده اند و لذت می برند و شکر رب می کنند و توی جای همیشگی ـشان می شاشند و چ بسیار، راضی. اما برای من بدین شکل نیست، من رو به صورتِ همه ـتان با چشمانی تا به ته باز و از نفرت سرشار، خیره می شوم و از خشم دهانم قفل می شود و شاید هم در انتها، آب دهان بیندازم رویتان. بابت تمامِ اتفاق های بدی ک شروع کردید و شانه خالی کردید از ادامه ی داستان، مقصر می دانمتان. این اتفاقی بود ک به باورم هر بار می افتاد: "یک اتاق برای فرار از یک شب توی خیابان ماندن." به هر قیمتی.

از کنار باغچه و در جوار درختانی هزار ساله، بدور از کثیفی و یک جای تمیز و هوای پاکیزه سر در می آوری یکهو وسط یک جماعتِ به ذات خویش گم کرده و چپ و راست و بالا و هر کجا ک بخواهی چشم بیندازی، یکی از مصنوعات بشری ـست به رنگ خاکستری و خاکی در کار نیست و آسفالت و آهن و ماشین و آدم ها، از کادر دیدگانت مگر به جز بستن پلک ها خارج نمی شوند. هوای آلوده و این سبک زندگی، ک برخلاف تمامی سال های عمرت بوده است. دچار کشاکش می شوی برای همسو شدن با چنین اجتماعی، با این سطحِ سواد سر از یک کارخانه ی تولید شیر پاکتی در می آوری و روپوش سفیدِ رنگ و رو رفته ای را می کنند بر تنت و می شوی یک ابزار در این مجموعه، با سری کار های یکسان، مثل یک ماشین و پوست آدم ها همگی مزه ای نمکی می دهند و عرق خستگی، بجز یک بوی بد، هیچ خنکایی ندارد. زیبایی از چشمانِ من رخت بسته است، داخلِ این نگاه هیچ ذاتی شبیه به خود نیست و رنگ های شیمیاییِ تغییر، پوشانیدن حقیقت و تظاهر و این سبک بستن چشم ها بر روی حقیقت، دائم به دیدگانم می آیند. تازگی، طراوت .. بوی خوشِ پوست نوزاد، مهربانیِ توی چشم های یک کودک .. افتادن شبنم از گلبرگی بعدِ باران بر روی صورتت و القای حس خنکایِ آب .. استخر ها بوی کلر می دهند و دریاها از زباله ها سرشارند و ساحل ها، قبرستانِ نهنگ ها می شوند و آسمان سالهاست ک مرده است و ستارگان، مگر درونِ عکس ها باشند. این آن چیزی نیست ک به ما می گویند، این آیینه ای نیست ک من را به خود نشان بدهد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۴
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی