خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

تا ابد در چرخش و رها

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۱۷ ب.ظ

مرا از آنچه هستم به خود برگردان. مرا به اصل برگردان. این آرامش نیست. آنچه ک می خواهم توی خانه نیست. توی گذشته نیست، توی هیچ جای آینده نیست. این وضعیت، شبیه به یک گره طولانی و بی پایان می ماند و من با دندان به جانش افتاده ام. پاره کردن گره با دندان ها، رهایم می کند توی دنیایی خالی و بی انتها. و ثانیه ها نمی گذرند اینجا. همه چیز تکرار و تکراری ـست. مثلِ کوری توی دنیای خاکستری می ماند. مثل این پست و سی صد و یک تای قبلی می ماند. اینجا پیوسته درگیر یک حرکت تکراری، سویِ زوال بودیم و دست و پایمان رشد کرد و موهایمان بلند شد و از بخت و اقبالمان کم شد. اینجا، یک صورت گشوده به لبخند را به یک خطِ صافِ کمرنگ و چشمان بی فروغ دادیم. چیزی ک توی این خطِ سیری زمان اتفاق افتاد. یک گل از توی خاک بیرون آمد و بعد از چند ماه، بر افتاد. این یک چرخه ی بی احساسِ ادامه است. زمان می رود جلو و ما با او همراه نیستیم. برهه های کوتاهی داستان های او را روایت می کنیم و بعد، مهم و بی اهمیت هر چه باشیم از صحنه خارج می شویم و به باد فراموشی سپرده می شویم و از یاد ها می رویم.


این یک قانون است. مهم ترین قانونِ طبیعت. این قانونی ـست ک وجودمان را قمار کردند با آن. آنقدر بی اهمیت و گذرا؟ یا ک واقعا جزئی از کلِ واحدیم و درگیر امتحان و این صحبت ها. کسی چ می داند، کسی از مرگ برنگشت ک برایمان تعریف کند. هیچ کداممان زندگی ـمان را نمی دهیم ک بفهمیم، پشتِ دری ک برگشت ندارد چ می گذرد. فهمیدن عمق دره ای ک انتهایش تاریک است. غوطه ور در فضای بی کرانی ک از جاذبه ساقط است. تا ابد در چرخش و رها. این باور شاید در من نهادینه شده است. ک چقدر در این دنیا تنهاییم، ک غیر از من و خالقم وجود کسی بر من لازم نیست. اما می دانید، اینطور ها هم نیست. وجودِ من مثلِ آب شش های یک ماهی توی هوای آزاد در جستجوی این وصال است و سرشار از حس ترس و نیاز به این فرار و رسیدن به آن اقیانوس آزاد. وجودِ من مثلِ خاشاک می ماند توی این گرد باد، سردرگم و معلق توی هوا. آرامش نیست، این آرامگاهِ ابدی کجاست؟ آن نقطه ی بخصوصی ک درست در این لحظه توی آن سرشار از آرامشم کجاست؟ کجای مسیر را اشتباه رفتیم توی این تاریکی؟ توی این فضای تاریک بی کران، تا ابد در چرخشیم و اتمامی نیست بر آن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۲۷
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی