خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

این گرمای تب آلود

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۹ ب.ظ
از تمام جزئیات این جهان بر می خیزد و گونه هایمان را سرخ می کند و ریه ها را، گرم تر از گرمای درون و این خفقان زمین می زند توی دراز مدت تمامی ـمان را. این گرمای تب آلود، از یک طرف پنجره با شدت بیشتر در آن طرف، در تقابل است. این یک آیینه است ک آیینه ی دگر را نشان می دهد. تا به حال فکر کرده اید؟ این کابوس شب های بچگی هایِ من بود، با آن عقلِ محدود و تخیلِ قدرتمند و سئوالات بی جواب و این جور صحبت ها، به جای یک هیولا پنهان شده در زیرِ تخت، من از تاریکی ترسیدم. نه از تاریکیِ راه پله ی فرش شده ی خانه ی مادربزرگ، از تاریکی توی کهکشان ترسیدم. از تاریکی توی خواب ها ترسیدم، از تاریکیِ "نبودن" ترسیدم. و جوابی نبود، بر سئوالی ک می گفت نیست شدن چ شکل است؟ چگونه باید توصیف کرد؟ و جوابی نیست بر آن. این یک زندان است، دو آیینه ی بی لبه، بی هیچ زاویه و هیچ انحرافی از هم، مقابل یک دیگر باشند و جسمی ما بینشان نباشد. چ چیزی را نشان می دهند این آیینه ها بهم؟ جواب، سیاهی ـست. جواب روشنایی مطلقی به همان تاریکی ـست. نمی شود آن بین بود و فهمید جواب را، چرا ک آنوقت آیینه ها تو را به خود نشان خواهد داد. شاید ک این جوابِ ملموسی بر نیستی بود.

نمی شود "نیست" شد و آن را فهمید. بر جسمِ من زوالِ زمان می رود. بر ادراکِ من زوالِ جسم می رود و این گیرنده ها، ضعیف می شوند و خودآگاهی کاهش میابد. ادم کورِ کمتر از بینا می داند. این سئوالی ـست ک باید از خود پرسید. خود را توی بافت های مغزی ـمان ساکن می دانیم؟ ما کجای این بدن هستیم. توی چشم ها، توی دست هایی ک درک می کنند. توی خاطراتی ک ثبت می کنند. ما توی مغز های ـمان زندگی می کنیم؟ این دست از آن من است تا وقتی ک به من متصل است. آن وقت ک قطع شود و خوراکِ کرم ها، از من نخواهد بود. چرا ک او مرده است و من همچنان باقی. و من "دو تا" نیستم. پس آیا وقتی ک زندگی تمام شود و جسم تمام بر خاک بیفتد، من لای مغزم توی خاک می پوسم و این آخرِ من است؟ این چنین ضعیف و سست و آسیب پذیر، این چنین بی فلسفه و پوچ و فناپذیر؟ بر این تفکراتِ مادی گرایانه چگونه خط بطلان باید کشید.

خودآگاهی چیست؟ چگونه تعریفش می کنند. شاید، در ساده ترین حالت، تمامِ تعریف آن مختصر خلاصه می شود در "من" گفتن هایمان. من، این وجود مستقل و جدا از تمامی جهان، این دریچه ی درک کننده ی دنیایِ اطراف. یک وجودِ واحد، جدا انگاشته از دست و پا و فیزیک و قابلِ دیدن ها. من، همانم ک توی خواب هایم هستم. همان ک توی بیداری ها هست، همان ک قبل از زندگی و بعدِ آن، سرنوشتی بدور از قوانین فیزیک خواهم داشت. این خودآگاهی شاید، در قرارداد های فکریِ با خودم، "وجود" نام گرفت و این بدن، ماهیتِ آن است. بی ماهیت اثبات وجود حتا بر خویش امری محال است. مثالِ انسانی بی ادراک است از بدو تولد، بی چشم، بی لامسه و هر قدرت درکی دیگر. غوطه ور در تاریکی مطلق. یک نفر بیاید به چنین انسانی توی تاریکی های محبوسش ثابت کند ک وجود دارد. من بدین معتقدم، ک از ازل بوده ام و تا ابد خواهم ماند. من به معنایی ماورایِ زمان معتقدم. من برای ماهیت، تنها یک توضیح برای وجود قائلم. ماهیت یک توضیح بر بودن است اما، علتِ بودن نیست. من خواهم ماند، حتا وقتی ک این بدن مرده است.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۴
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی