خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

برچسب هایِ کوری، مقابل چشم هایِ بینا

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ
نباید فیلم دید. نباید آهنگ گوش داد. نباید هیچ درکی از یه چیزِ خوبِ غریب داشت. نباید فانتزی خوند. نباید خیال پردازی کرد. نباید تصور کردن پرواز کردن رو داشت تو دنیای مطلق فیزیکی. و کلی نباید دیه می شه ردیف کرد. نباید هیچ دلی بشکنه. این دنیا شبیه به هیچ داستانی نیست، این دنیا هیچ کنترلی توش نیست. اگه تو خیابون از کنار معشوقتون ک دوازده سال دنبال گشتید رد بشید، قرار نیست خیلی خارق العاده یهو جفتتون برگردید همو نگاه کنید و بعد بپرید تو بغل همو و یه ماه بعد ماه عسل باشید. قرار نی اگه یه بمب می ره هوا و باس بخوره تو محدوده ای ک انفجارش در برت می گیره، از این بمب نجات پیدا کنی. یا اگه یه میلیون بمب اتمی شلیک بشه و همه دنیا منقرض بشن، قرار نی تو با یه گاری تو دنیای تاریکِ ابری میونِ ویرونه ی یه گذشته ی خیالی راه بری و سوسک بخوری و تاسف به همراهش و باشی روایت گر و ادامه دهنده و خلاصه، زندگی شما سکانس وار نیست. یا جلو دوربین زندگی نمی کنیم. اینجا اتفاقای بد، بد می مونن. اینجا اتفاقای بد، تنها اتفاقاتی ـن ک واقعا میفتن. اینا ربطی به بد گمانی زنی هایِ من نداره، اینا همه ش جلوی چشماتونه. ولی نمی بینیدش. شما، رنگ ها رو نمی بینید. شما دارید سانسور می کنید حقیقتو، شما خودتونو زدید به کوری.

و کسی ک خودشو زده به خواب رو نمی شه بیدار کرد. کسی ک فک می کنه بعدِ یه خوابِ طولانی ابدی سر از یه دنیایِ جاویدِ دوباره فیزیکی در میاره و قراره جمع بشن دور کلی حوری و خلاصه، همه عقده های بشری ک دست نیافتنی بود توی جبر های تلخ دنیوی رو اونور تجربه کنه. نمی شه بیدار کرد این عادمو. به همون قرعان. چرا باس اینجور باشه؟ از نخورده ها بگیرید بدید به خورده ها. از نخورده ها بگیرید بدید به خورده ها. این جهل، خوشحالیه. این بزرگترین نعمتی ـه ک وجود داره. این یه کلاهِ لب داره بلنده ک جلو چشماتونو گرفته و فقط جلوی پاتونو می بینید. توی اون دور دستی ک مقابلتون قرار داره، هیچ چیز شبیه به تصوراتتون نیست. قدمیِ ک بعد از خطِ پایان زندگی بر می دارید، منتهی به یک جای قشنگ و زیبا نیست. فقط یه خلا ابدی ـه. یه سقوط، یه رها شدنِ دائمی. پایین رفتن های متوالی. مثلِ انتشار جوهر توی ظرف آب می مونه. مثلِ رقصیدن دودِ سیگار توی هوا می مونه.

دنیا داره دائم منبسط می شه، کیهان به بی نظمی می ره. ما مدام از هم دور می شیم. هرچقدر زندگی می کنیم، لذت ها کمرنگ می شن. طلوع و غروب ها تکراری شدن. چند تا بهار رو رد کردیم؟ چند تا زمستونو سر کردیم؟ دنیا تشکیل شده از دو فصل، و برای قسمت های کمرنگ ترش اسم های متفاوتی گذاشتیم. اما حقیقت اینه، همه چیز دو تاست. زن و مرد، خوب و بد، تاریک و روشن، هست و نیست. و این نقصه. نقصه ک نقصه ک نقصه. این یه شوخی خنده داره، این محدودیته. این معنی ایه ک سرمو درد میاره. این یه تناقضِ سیلی وار توی صورتِ منه. و نمی شه ازش خلاص شد، شاید بعدِ مرگ. نمی شه ندیدتش، شاید بعدِ پوسیدن چشمام توی خاک. درگیر یه چیز خنده دار شدیم، درگیر یه چیز ناقص شدیم. شاید بیرونِ گود چند تا چشم فضایی دارن موش های آزمایشگاهیشونو نگاه می کنن، یعنی ما. شاید این همونقد ک من میگم شوخیه واقعا. شاید، این منطقِ محدود برای درکِ هستی، ما رو تبدیل به اسباب بازی های هوش های فرا انسانی کرده. و اونا از همه چیز خبر دارن، و ما نداریم. و ما اونا دائم در حال نگاه کردنن، و ما نمی بینیم. و ما درگیر یه بحرانِ وجودی ایم و اونا می خندن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۹
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی