خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

از چشمانِ تو، من .. من می شوم.

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ب.ظ
نمی شود پیجیده اش کرد. نمی شود آن را برد توی پیچ و خمِ کنایه و این استعاره های ادبی، یک توصیف پیچیده .. کشیدن پای ابر هایِ مشکی و انطباق دو امتداد آبی و ربطش دادن به انفجار ستاره ای، یک آمد و شد خورشید و ماه و این صحبت ها. ساده تر از تمامِ صحبت کردن هاست. توی یک نسیم است، و یک نجوا. توی رقصیدن شال گردن است و زلف هایِ یار. توی یک نگاه است، توی گرگ و میش. توی کشیدگیِ یک لبخند است و انحنای بلندش و بسط پیدا کردنش به گونه ها. و تجمع توده ی نرم و پنبه ای پوست، زیبا تر از آن ابر های سفید پاییزی، وسوسه ی خارج از تحمل برای کشیدنش. توی یک خواستن است. و این قدرتمند تر از جاذبه است. مثل گردبادی ک عاشقانه در برش می گیرم می چرخم توی هوا و می گردم و کشیده می شوم به درونش. این توی شیبِ یک تپه است، در میانِ انبوهِ ساختمان های بلند و مصنوعات انسانی. این یک کنج خلوت است و خارخ از دید، بین درختان و بوته ها و شاخ و برگِ کوتاهشان، در احاطه ی پیاده رو و عابرانِ نابینا .. و محرم می کند تاریکی به ما هم را. این توی یک بعد از ظهرِ رو به غروب است. این یک سراشیبی ـست ک زمان تویش سر می خورد. گرگ و می شی ک سایه ها روی هم می افتند و یک رنگ می شوند. این از چشمان توست ک من، من می شوم. این جریانِ باریکه ی آبی ـست ک دریا می شود. از توی لبخندت و سیاهی های چشمانت، جریان قدرتمندِ حقیقت توی وجودم سرازیر می شود و آنوقت است ک همه چیز معنا می شود.

اینها معنی آرامش می دهند و چ طولانی زمانی غریبه بوده ام با این معناها. برای لبخند زدن به دیوار ها، یا ک صورتِ بی روحِ مردم توی دالان های تاریکِ نواب و دقت کردن به گربه ها. اینها احساساتی بودند، ک از یادم رفته بودند. مدفون شده بودند زیر غبار زمان و از یادم می رفت مثلِ جدا شدن دود از سیگار و کم کم خاکستر شدنش می ماند. به یک روند فاقد اهمیت و دور از چشم. تابوت های تکراری، یک در میانِ هزاران کشته های جنگِ جهانی، سیاهِ لشکر فیلمی ک از بودن فقط لباس هایش را دارد. اما، خاطرات بر نمی گردند. زمان رو به تحریف می بردشان و بعضی اوقات، قسمت های عوض شده ای ک دوست داشته ایم را به یادم می آوریم دگر بار. اما اهمیت ندارند اینها، بالا آمدن از دره ای ک بدان برگشته بودیم. پا دوباره محکم روی نوک قله کوبیدن، یک ریه ی نچندان سالم اما پر از هوا برای فریاد زدن. پر از دلیل، پر از دور دست هایی برای پیمودن. برای دوباره تنها نبودن. برای علت دادن به قدم ها. برای ثبت کردنِ کادر مستطیل شکل تصورات، این بار خالی از تنهایی .. مدت زمان زیادی گذشته است و حال، زمان طولانی تری شاید برای گذر کردن داریم. و هیچ رنجی نیست، بر اتمامی ک به سمتش می رویم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۹
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی