خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

از تمام آنچه ک می دانم ک نمی دانم.

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ب.ظ

آن چاله ی سیاهِ بزرگ تر از تمامِ تو، تمامِ دست و پا و زوری ک می گذاری برای نجات از او. این سرنوشتِ اجباری، این تقدیر .. این مقصدی ـست ک بر تمامی راه ها نهفته است. این عاقبت مکانی ـست ک تمامِ ادراک در آن خفته است. ترسِ آن است، ترسِ تاریکی. ترس نبودن، ترس تنهایی. ترس زیاد است و قدرتِ کشش اش از تمامِ اراده ـمان بیشتر بوده است. از تمام زیبایی های دنیا پیشی می گیرد، چنگ میاندازد توی سینه ات. من درکش کرده ام. من می فهمم، می دانم این بیهودگی را. رمقی برای ایستادن نیست، سقفِ آسمان هم به آن کوتاهی نیست. زانو هایِ ما به همان درستی هستند ک باید، مردم رد می شوند. می بینند، نمی فهمند. مردم منکر می شوند و می میرند. شاد، خوشحال. اما، این زندگی تماما بوی مرگ می دهد و می داده است و هر ثانیه معنی سمتِ مردن رفتن می دهد. وقت رو به اتمام استُ هیچ نتیجه ای، دلخواه نیست. چیزی پر نمی کند، یک جای کار را اشتباه کرده اند. یک چیزی فراموش شده است انگار، این پوچیِ نهفته نه از قلبِ بیمارِ توست، از آسمانِ بی کران و سکوت و بی علتی خلقتمان است. آه عزیز من، خویش را با بی ثمری قیاس مکن.


نیرو از کف می رود و تنهایی، نا امیدی و بیخیالی می رود توی نگاهِ مدعیانِ قبلی. تنها می شوی، گودال تیره تر می شود. زیر پایت سنگ ریزه ای سر می خورد به درونِ چاه، و صدای برخوردی نیست. این تاریکی تا ابد می رود. این تاریکی، گوشه ها تویش گم می شوند. معنای همه چیز می دهد و هیچ، معنای ابد می دهد و غوطه ور شدن. این جریانِ قدرت مندی ـست ک تو را به اتمام در برت می گیرد و بعدی در کار نیست. تمام. این نقطه ی اتمام است، این سرنوشتی ـست مقدر شده. این همان تابوتِ سیاهی ـست ک تویش لم می دهی. مثلِ شیرینی خوابِ توی سرمای کشنده ی قطب می ماند. خودت را رها کن، پلک ها را، تاریکی را بپذیر و شیرین، در آغوشش بگیر. بگذار ک آرامشِ جهل مرهمِ ادراکِ تلخ تو باشد. نیست هیچ رمقی برای ایستادن.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۲۴
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی