خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

و من بیش از اندازه می بینم.

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۴۵ ب.ظ

اصرار به بعضی چیز ها، اصرار به پوشیدن لباس های پوسیده ی قدیم. یکِ ایده آلِ بگا رفته، یک ایده آل، چیز هایی شاید به یاد آورنده ی روز های خوبِ قدیم، صورت همانی ـست ک در اوجِ جوانی توی آیینه می دیدی یک زمانی، می دانی؟ تنها کمی خسته تر، کمی ژولیده و چروکیده و چرکین تر. مردمکِ توی چشم هایت زیادی پلک می زند، آرامش رخت بسته است، مثلِ موهای روی سرت .. می ریزد، جایی مثل زمین، می رود با آسان ترین چیز ها. حتا باد. این رنگ های چرکین. لباس هایتان را می گویم، پوسیده اند. مثل روحتان می ماند. اصراری بدین چندش آوری هیچ ترحمی بر نمی انگیزد. یک جور هایی، عاجز شده باشید. نمی بینید، متوجه تناقض کثیفِ این مسئله نمی شوید. شما تمیز نیستید، این رنگ ها دگر به تن هیچکس نمی آید. پوسیده اند، ریخته اند، آرامشی نیست توی کاسه های چشمانتان. این اصرار برای خوب به نظر رسیدن هاتان، آخ. هیچ احساس ترحمی را بر نمی انگیزد.


من می بینم اینها را، آدم ها، خود را شبیه به تیپ شخصیت های توی داستان ها می کنند. یک بچه ی مدرسه نرفته، توی جامعه بزرگ شده با ظاهری خالی از نظارت های ظریف مادرانه. توی جایی، تعویض روغنی؟ زیردستِ یک حاجی بازاری، یک تعمیر کـار، با شکمی برآمده و موهای کم پشتِ ریخته، دست های سیاه و سیگارِ نازک لایِ انگشتان. چ کسی یادمان داد نقش هایمان را؟ این نمایش را ک شروع کردیم، فیلمنامه را ک حفظ می کردیم، توی سکانس هایی ک کارگردان می خواست، بازی می کردیم. خود می دانیم؟ شاید ک بیش از حد توی نقش هامان فرو رفتیم. یک نفر گویی، از بدو شروع بدنِ خمیده ی کهنسالی زیر چادر داشته است. نحیف و دستانی دراز به گدایی، توی کوچه با هوایی پر از حس تنهایی. آنجا ک شب هایش تاریک نیست، نورِ زردِ بد رنگ روی دیوار های خاکستری و آسمانِ شب هایی ک رنگش به زنگِ آهن می زند. این داستان های قدیمی را می دانید. و اوه، من بیش از اندازه می بینم. سرم را بیرون می آورم از زیر این نقاب، این نقش .. و اوه، من فراموش می کنم دیالوگ ها را گاهی. در جواب به ساده ترین سئوال های روزمرگی، امروز چطوری، خوبی؟ و دیالوگ هایم را فراموش کرده ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۲۹
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی