خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

من عصیان می کنم پس من هستم

پنجشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ق.ظ

اندر احوالات پوچی این دنیا و گشتن توی هر سوراخی به دنبال جواب و نومید و گزیده شده رانده می شوم و با خود فکر می کنم ک، چ چارچوبی می تواند داشته باشد این جواب. شاید ک ذهن من کوچکتر از آن باشد ک درک کند آن را، اما همانطور ک می شود از بی نهایت بزرگی کهکشان، یک نسخه ی محدود ذهنیِ ناقص ساخت، از آن پاسخ هم می تواند چیز هایی در ذهن تصور کرد، نمی شود؟ پاسخ شاید، در وهله اول خلاصه شود در یک جوابی ک حل کند قضیه ی هدف و علت، سرمنشا و عاقبت اما، با خود فکر کنیم. 1) هر هدفی فارغ از میزان متعالی بودن و والا بودنش، عاقبت ک به "رسیدن" ختم شود. تمام می شود و از سر می گذاریمشُ بعد، دوباره سر یک خانه ی تکراری می مانیم. حالا چ؟ بعدِ آن چ. جدا از آن، فرض کنیم ک آن آنقدر بزرگ و خارج از تصورمان باشد ک غافل گیر شویمُ حسِ تامین شدن بدهد به ما. اما، چیزی ک هست، مسئله ی "نیاز به هدف" داشتن نیز خود، کمی قلقلکم می دهد. آرزو می کنم ک ای کاش بزرگتر از اینها باشم.


2) علت، به طرق مختلفی می شود نگاهش کرد. به طریقه ی نیاز، به طریقه ی منطق، به طریقه ی احساس، به طریقه ی ادراک. علت از آن جهت اهمیت می یابد ک در ما کشف کردنش احساسی شبیه به "نیاز" بر می انگیزد. خواهان دانستنش می شویم، اگر ندانیمش هر دم و باز دمی ک می کنیم، از خود خواهیم پرسید ک سر انجامش به کجا. و برای چ. پشتِ هر چیزی، آینده و حال و گذشته را ک می بینیم. مجموعه ای از کار ها و اعمالمان است ک یکهو انگار لایه ی غبار آلود خاکستری رنگی رویش کشیده باشند. بی معنی می شود. علت از برایِ دادنِ معنی به ما، به زندگی، به تلاش و تحمل کردنِ سختی اهمیت دارد. یک جور هایی مثلِ یک "توجیهِ جهان شمول" می ماند. ما هستیم، به این دلیل. ما سختی می کشیم، به این دلیل. و سر تکان بدهیم و بگویید خب، ک اینطور! و ادامه دهیم زندگی را.


اما، کلِ این قضیه به مشکل خواهد خورد. مثلِ هدف، علت هر چ باشد، هرچقدر متعالی و بزرگ و فرا تر از تصوراتِ محدود انسانی ـمان، من با خود آرزو خواهم کرد ک ای کاش، بزرگتر از اینها باشم.  مثلِ بی نهایتی ک تمام نخواهد شد و تصوری بر نقطه ی اتمامش نیست، من هم در یک نقطه از تعالی نخواهم ایستاد و قانع نخواهم شد. در اصلِ این محدود به نیاز داشتن بدین علت، قلبم را می شکند. نفسم را سنگین می کند و نگاهم را پایین می کشاند. این طرزِ نگاهی ـست ک می توان به یک ماشین انداخت. علت، دلیل. این طرز تفکری ـست ک ما به وسایل دور و برمان داریم. ک آیا کسی به ما چنین می نگرد؟ ک آیا ما هم یک ابزاریم؟ با کارایی های متفاوت، درگیرِ زمان. پس، سراسر درگیر یک احساسِ نیاز به داشتن دلیل برای بودن هستم و همزمان، خود را سراسر اسیر ترس می دانم اگر آن علت را بدانم. ک علتی باشد حتا. هر دو به یک مقدار، پوچ خواهد بود.


پس، پوچی از برای این بر نمی خیزد ک علتی هست، یا ک نیست. ک پشتِ بودن هامان یک هدف والا بوده باشد یا ک نه، اینکه کسی نگاهمان می کند یا ک همه ـش حاصل ترکیب تصادفی چند ماده بوده باشد. یک جور هایی این پوچی، فارغ از اینهاست. توضیح دادن پوچی آسان نیست، حداقل از نظرِ فلسفی و با ابزار منطق برایم آسان نیست اما، اگر بخواهم از روی احساس توصیفش کنم. برایِ من مثلِ تنهایی می ماند. یک جور تنهایی، در مقیاس بزرگ. در مقیاسِ کل زندگی ـم، بزرگتر از من حتا. برای من پوچی مثلِ احساسِ معلق شدن توی فضای بی کران می ماند. دستاویزی نباشد و تو هی بچرخی به دور خودت. آیا پوچی، آنجا نمود پیدا می کند ک ما خودمان را لحظه ای دریابیم، تویِ کلیت جهان، توی دالان های طولانیِ زمان، بزرگی کهکشان و محدودیت هامان را ببینیم. ضعف هامان را، و به دنبال دلیل باشیم. پوچی آنجا پر رنگ می شود ک تنها باشی، زیر آسمانِ تاریکِ پر ستاره و تو دورت هیچ نباشد، نسیمِ خنکی باشد ک آرامش بخش نباشد. و تو در رهانیدن خودت از آنجا کاری بر نمی آید از دستت. نمی توان فرار کردن از زیرِ سقف آسمان، نمی توان نادیده گرفتن خنکایِ نسیمِ شب ک بشارتِ سردی می دهد به حجمِ بی نهایت تاریکی ک بعد از مرگ در برت می گیرد. ک شاید تا ابد.


پوچی، آن هنگام نمودِ بیشتری می یابد ک می فهمیم، تنها بودن هامان در ذهن چقدر پر رنگ است. چقدر مطلق است. یک تناقضِ بزرگ با تمام چیز هایی ک از سر گذرانده ایم، هیچ هنگام هیچوقت چنین تنها نبوده ایم. می دانی؟ نه به هنگامِ تولد، نه زندگی، توی جامعه ای انسانی همواره چشم و گوش هایی بوده است دورمان ک می جنبیده است. اما آیا اهمیت دارد؟ آیا این موضوع ک در ذهن هامان تنهاییم واقعا اهمیت دارد؟ چ چیزی را ثابت می کند. واحد بودن در ذهن، یک طریقه ی فکری و یک مسیرِ استدلال برای اثباتِ وجود است. حدافل من اینطور "وجود" را اثبات می کنم و مقابل تفکراتِ ماتریالیستی می گذارمش. این تنها بودن ها، ما را مطلق می کند.  این تنها بودن، این "من" بودنِ من، چیز جالبی ـست. نه گذر زمان آن را تحلیل می دهد، نه مفاهیمِ فیزیکی روی آن تاثیر دارد. نه استهلاکِ بدن، بالا رفتنِ عمر. و نه هیچ چیز دیگر.


در این بین همواره چنین سئوالاتی مطرح می شود. از این قبیل ک آیا با مرگمان، این من بودن هامان لای مغز توی خاک خواهد پوسید؟ آیا ما همواره چیزی غیر از تجربیات و خاطراتمان در بافت های حافظه بوده ایم؟ آیا این "من" بودنی ک من به تفصیل راجبش صحبت می کنم و بدان استناد می کنم، چیزی فازع از ادراکِ این بدن، تجربیات و یاد گرفتن هایی ـست ک به سبب بدن انسانی ـم حاصل شده؟ و پاسخ ساده خواهد بود. بستگی دارد! بستگی دارد ک خود را چگونه ببینیم. آیا ما آن کسی هستیم ک از خود می شناسیم؟ تمامِ آنچه ک در بافت های حافظه، در سلول ها، اطلاعاتیِ تحتِ قوانین فیزیک گذر کرده از غده ی هیپوکمپ مغز ذخیره می شود و به یاد می آوریم؟ در واقع، من اینطور استدلال خواهم کرد. ک من نه آن خاطراتِ ثبت شده در بافت های حافظه ام، ک آن کسی هستم ک این خاطرات را ثبت کرده و می کند. آن کسی ک به "انتخاب" کنش می کند. تصمیم می گیرد، عصیان می کند و شک می کند. 


بافت های حافظه از آن جهت بی اهمیت می شوند ک فرض کنیم، چنین خاطراتی را تمام و کمال، به اتمام کپی بگیریم و بگذاریمش در مغز دیگری، یا ک برعکس، خاطراتِ ادم دیگری را درونِ مغزمان بریزند و هویت ـمان یک جور هایی عوض شد. اسمِ من بشود چیز دیگری، و تمامِ خاطرات و چیز هایی ک به یاد دارم. آنوقت من ک هستم؟ من آنی هستم ک به یاد می آورم؟ "من" بودنی ک از آن صحبت می کنم، کاملا فارغ از ادراک و خاطراتِ و اخلاقیات و تصمیم گیری هاست، البته شاید ماهیت رویِ من اثر بگذارد اما، چیزی ک به طورِ قطع از آن می شود اطمینان جست این است ک ماهیت، هر گونه ک باشد روی میزان و کیفیت و اندازه ی "من" اثر نخواهد گذاشت. چرا ک چنین مفاهیمی، یعنی میزان و کیفیت و اندازه، همگی مفهومی از جنسِ ماهیت دارند و چیزی مثلِ "وجود" همواره خارج از این تصورات خواهد بود. درکِ وجود، چیزی شبیه به تصورِ ذاتِ خداوند است. یک نسخه ی خیلی کوچکتر. اهمیت ندارد ک چ به یاد می آورم، همه ی اینها حاصلِ ادراک و تجربیاتِ بدن من در زندگی ـست و ارتباطی به "من" بودنم ندارد. حتا اگر فرض شود ک همزمان خاطراتِ یک نفر را در دو بدن کپی کرد و هر دور را، در یک موقعیتِ کاملا یکسان قرار داد. مطمنا خواهیم دید ک در یک موقعیت کاملا یکسان، با خاطرات و گذشته و ادراک و طرز تفکر یک شکل، هیچ بعید نخواهد بود ک تصمیم گیری ها متفاوت باشد. و از آن جا به بعد خاطرات دیگر یکسان ضبط نشوند! این برایِ من ذات را توجیه می کند. و توجیه این تفاوت ک چرا ذات ها متفاوت می شوند، خب .. حدافل ک از استدلال من خارج است. 


حال، ک من یک وجودِ مطلق و منحصر به فرد هستم. درونِ یک بدن، با ادراکی محدود و نادانیِ به غایت نامحدود ک خبری از سرنوشت خود ندارد با ابزار هایی ناقص برای استدلال، نتیجه گرفتن و درک کردن. تحتِ سلطه ی زمان و رو به زوال رفتن و چه بسا اسیر ترس بخاطر این معلق بودن ها توی هوا. چگونه باید از این نقطه رد شوم. پیدا کردنِ این "توجیه" تحمل کردنِ سختی ها. چگونه ممکن می شود در حالی ک خود، یعنی پیدا کردنِ این دلیل می تواند دلیلی بر درستی این پوچی هم باشد. پس، من نه می دانم ک "منطق" ابزار درستی ـست برای نگاه کردن، یا کِ با "احساس" راه خود را انتخاب کردن، یا ک حتا برفرض طوری ک به دنبالِ جوابِ این سئوال می گردم. به راستی می شود پوچی را درست تعریف کرد؟ فکر می کنم ک، پوچی تنها یک احساس است. مثلِ احساسِ افتادن، احساسِ پرت شدن، احساسِ تنهایی. پوچی یک ثمره است، حاصل پیدا کردن خود توی دنیایی به غایت تاریک. حاصلِ خود را "تنها" پیدا کردن درونِ مغزهامان، درونِ سختی ها. درونِ آینده ای بی اتمام.


قطعا، یک انسانِ ماده گرا درگیرِ پوچی نخواهد شد. افسردگی؟ حتما. اما مسئله ای ک هست، برای انسانی ماده گرا مسئله ی ابدیت مسئله ی حل نشده نیست. چیزی نیست ک بترسد از آن، برای او مردن فقط یه اتمام هست و بعدِ این اتمام. رنجی نیست، خاطره ای نیست و هیج "بودنی" نیست. پوجیِ راستین تنها به سراغ کسی خواهد رفت ک در مقابل خود ابدیت را می بیند و تمام نشدن هایش را، غوطه ور شدنش را می بیند. تاب خوردن هایش توی این فضای بی کران و هی به دور خود می پیچید و دخلی ندارد بر نحوه ی این حرکت، تا به ابد در چرخش و رها و بی معنا. مثلِ یک تکه سنگ، با ادراکیِ محدود برای دانستن این موضوع، برای شکنجه شدن. 


و بیایید لحظه ای تصور کنیم ک، خدا خلقمان کرده باشد. با "هدف" از روحِ خود دمیده باشد در ما، و بهشت و جهنمی در کار باشد و تمام چیزایی ک بشارت داده است بدان. من این سئوال را می پرسم از خود ک، خدایی ک خالق تمامِ مفاهیم است. همانطور ک محدودیت ها را در ما گذاشت، ابزار هایی محدود برای درک. همانطور ک مثلا ما به طور مستقیم ابزاری برایِ درک امواج نداریم، چرا ما را اینطور خلق نکرد ک این پوچی را نبینیم؟ غیر آن است ک در تمامِ تصمیماتِ این خالق، تقدیری نهفته است و علتی دارد؟ خدا از درک شدن پوچی توسط ما دنبال چ می گردد. این چ شکنجه ای ـست، این مثلِ به رخ کشاندنِ قدرت است. مثلِ با شوق بستنی خوردن جلوی یک بچه گدا می ماند. 


عصیان باید کرد. باید بزرگتر از این پوچی بود. چیزی نیست ک تو را در بر بگیرد، همه ـت را و توجیه کند تمام بودن هایت را. بگوید ک تو هستی برایِ این، و تو بگویی ک اینطور و سر تکان بدهی و لبخندت کشیده شود به سراسرِ پهنای صورتت و این معنی، به غایت تا تمامِ عمر ارضا کند روحِ کمال طلبت را. عصیان باید کرد، پوچی وجود ندارد. و این درست ترین جمله ای ـست ک می توان گفت. هم ترازِ این سخن ک "نیستی" نیست. اگر پوچی باشد، دگر پوچی نخواهد بود. "پوچی" یک اتفاق است. یه ثمره، یک حاصل .. نه چیزی ک حاصل کند. ما فرزندِ پوچی نیستیم، یا ک خودِ آن ما فقط آنرا حس می کنیم. مثلِ نبودنِ نور می ماند ک ثمره اش می شود تاریکی. پوچی تنها ثمره ی بی دلیل بودن است، یا ک حتا برعکس .. داشتنِ دلیل. چون ک هر دو به یک اندازه در عمق ک احساس شوند، ناقص می نمایانند تو را و قبول کردنِ این نقصان بر بروح، آسان نخواهد بود.  پس به هر حال، چ دلیلی باشد یا ک نه، این پوچی ـست ک اتفاق خواهد افتاد. گریزی نیست از آن و اگر می شد هم، عاقبت اتفاق دیگری نخواهد افتاد. همانطور ک حال، دانستنِ این موضوع هم بر من تاثیری نخواهد گذاشت. مثلِ سایه ای می ماند ک به دنبالت هست، هر کجا ک بروی. هر کجا ک باشی. اهمیتی ندارد، بگذار بیاید. 


اگر وجودمان مطلق باشد، حداقل به گونه ای شاید محدود از مطلق بودن. بعد از مرگِ جسمانی چ بر سرمان خواهد آمد؟ بدون شک این سئوالی ـست ک به جواب قطع نخواهد انجامید مگر با گذر کردن از مراحل آن. بعنی با مردن. با تلف شدن جسم و ریسک کردن زندگی. اما می شود پاسخ های احتمالی را بررسی کرد. امکان دارد ک لای مغز، توی خاک بپوسیم و نیست شویم. تمام دنیا ماده مطلق بوده باشد و اینکه، چطور از نیست، هست شکل گرفته است و اینها تنها سئوال نادرسی باشد ک از مغز محدودمان نشات گرفته است. همانطور ک بر خلاف فکرمان توی چند قرن اخیر، می شود از انرژی، ماده تولید کرد. (اشاره به بوزون هیگز) هرچند این آزمایش همه چیز را به قطع ثابت نمی کند اما شک هایی را بر می انگیزد.


حالت بعدی آن است، ک ما دو جز داشته باشیم. ماهیت، و وجود. باور های اگزیستانسیالیستی. فارغ از تقدم وجود بر ماهیت، یا ماهیت بر وجود. درست بودن این فرضیه ثابت می کند ک ما، در بودنمان بی نیازیم، همانند خدا. "زمان" مفهومی ـست فیزیکی و به واسطه محدودیت های ادراک جسم فیزیکی آن را احساس می کنیم و در اصل، بر ذات چیزی مثل زمان بی معناست. حتا تصور کردن خودمان هم ک از ازل تا ابد هستیم امری ـست اشتباه چون مفهومی فیزیکی زمان، ک وابسته به سرعت و مسافت است را نمی توان برای بررسی مفهومی غیر مادی مثل ذات، مورد استفاده قرار داد. پس بعد مرگمان، به تمثیل می شود گفت بی ماهیت می شویم، خالی از ادراک و هیچ تجربه و احساسی، مثلِ انسانی ک از بدو تولد فاقد هرگونه ابزاری برای درک محیط پیرامونش باشد. از ابتدا، کور و کر و فلج و لال، بی حس چشایی و هیچ خاطره ای. بدون شک برای یک جسمِ سوم، یه ناظر .. وجودِ این انسانِ بی ادراک، بدیهی ـست اما برای خود آن انسان چطور؟ هیچ فهمی دارد از بودنش؟ ندارد ولی به هر حال وجود دارد. یک جور هایی، اگر اینطور باشد ما بعد مرگمان تنها به جهالتی فارغ از ادراک فرو خواهیم رفت. بیرونِ دایره زمان. این شبیه به بودنی ـست عینِ نیستی و حتا خیلی چیز ها را توضیح می دهد.


اگر مبانی ساختار منطق ذهن ما درست باشد. یعنی این تفکر منطقی ک می گوییم، از چیزی ک "نیست" نمی شود هیچ "هستی" تولید کرد. نتیجه گرفت، استنباط کرد یا ک نسبت داد. و بالعکس، چیزی ک "هست" هیچوقت "نیست" نخواهد شد. شاید ک منفجر شود، ریز تر شود و بمیرد. ولی به گونه ی دیگری از هست تنها تبدیل خواهد شد. اگر اینطور استدلال منطقی مطلقا درست باشد. پس می توان نتیجه گرفت، مردن برایمان تنها مثل یک جور خاموشی ـست. و طور تمثیل وار، مثل یک خواب طولانی ـست. زمانی حس نمی شود، تماما گیجی و سردرگمی. شاید اینطور باشد واقعا، ک مرگ تنها به مثابه ی یک خواب بسیار طولانی ـست. 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۰۲
نقطهـ .

نظرات  (۱)

لازم است هم گفتن و هم اندیشیدن که هستنده هست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی