خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

طـاعون

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ

- مثل همه بیماری های این دنیا. آنچه در مورد همه دردهای این جهان صدق می کند درباره طاعون هم صادق است. طاعون می تواند به عظمت یافتن کسی کمک کند. با وجود این وقتی انسان فلاکتی را ک طاعون همراه می آورد می بیند باید دیوانه یا کور یا بزدل باشد ک در برابر آن تسلیم شود.

ریو کمی صدایش را بلندتر کرده بود. اما تارو حرکتی با دست کرد ک گوئی می خواست او را آرام کند و لبخند زد. ریو شانه هایش را تان داد و گفت:

-بلی. اما شما جواب ندادید. آیا فکر کرده اید؟

تارو کمی در صندلی راحتی جابجا شد و سرش را در روشنایی پیش آورد:

-دکتر، شما به خدا ایمان دارید؟

سوال باز هم بطور طبیعی طرح شده بود. اما این بار ریو تردید کرد:

- نه. اما منظور چیست؟ من در ظلمت شب هستم و می کوشم ک روشن ببینم. مدت درازی ـست ک این مطلب برای من تازگیش را از دست داده است.

- آیا همین نیست ک شما را از پانلو جدا می کند؟

- گمان نمی کنم. پانلو اهل مطالعه است. او مردن انسان ها را زیاد ندیده است و برای همین است ک به نام حقیقت حرف می زند. اما کوچکترین کشیش ده ک قلمرو کلیسای خود را اداره می کند و نفس های یک محتصر را شنیده است مثل من فکر می کند. او فلاکت را درمان می کند پیش از اینکه بخواهد فضائل آن را ثابت کند.

ریو برخاست. چهره اش اکنون در تاریکی بود. گفت:

- حالا ک نمی خواهید جواب بدهید این بحث را کنار بگذاریم.

تارو بی آنکه تکان بخورد لبخندی زد:

- می توانم با یک سئوال جواب بدهم؟

دکتر هم به نوبه خود لبخند زد:

- شما لحن اسرارآمیز را دوست دارید. بسیار خوب بفرمایید.

تارو گفت:

سئوال من این است: چرا خود شما این همه فداکاری به خرج می دهید در حالی ک به خدا ایمان ندارید. شاید جواب شما کمک کند ک من هم جواب بدهم.

ریو بی آنکه از تاریکی خارج شود گفت ک به این سئوال قبلا جواب داده است و اگر به خدای قادر ملطق معتقد بود از درمان مردم دست بر می داشت و این کار را به خدا وا می گذاشت. اما هیچکس در دنیا، حتا پانلو ک تصور می کند معتقد است، به خدایی ک چنین باشد اعتقادی ندارد زیرا هیچکس خود را صد در صد تسلیم نمی کند. واقعا در این مورد خود او - ریو - فکر می کند با مبارزه علیه نظام طبیعت به صورتی ک هست، در شاهراه حقیقت است.

تارو گفت:

- پس عقیده ای ک شما درباره شغلتان دارید این است؟

دکتر در حالی ک به روشنایی بر می گشت جواب داد:

- تقریبا.

تارو سوت خفیفی زد و دکتر او را نگاه کرد و گفت:

- شما با خودتان می گویید ک برای این کار غرور لازم است. اما باور کنید ک من فقط همان غروری را ک لازم است دارم. من نمی دانم چ چیزی در انتظار من است و یا بعد از همه این چیز ها چ پیش خواهد آمد. فعلا مریض ها هستند و باید درمانشان کرد. بعدا آنها فکر خواهند کرد و من هم. اما فوری تر از همه معالجه آنهاست. من آنطور ک می توانم از آنها دفاع می کنم. همین.

- در مقابل چ کسی؟

ریو به طرف پنجره برگشت. از دور دریا را با غلظتی تیره تر از افق تشخیص می داد. فقط خستگی خود را احساس می کرد و در عین حال با این آرزوی ناگهانی و غیرمنطقی در مبارزه بود ک باز هم بیشتر دریچه قلب خود را به روی این مرد عجیب، اما صمیمی و برادروار، باز کند.

- نمی دانم تارو، قسم می خورم ک نمی دانم. من وقتی ک وارد این شغل شدم به دلائل مبهمی این کار را کردم، مثلا برای اینکه به آن احتیاج داشتم، برای اینکه این شغلی بود مثل شغل های دیگر، یکی از آن شغال هایی ک حوانان به خود نویدش را می دهند. و شاید برای اینکه این کار برای یک پسر کارگر مثل من دشوار بود. و بعد لازم شد مردن انسان ها را ببینم. می دانید کسانی هستند ک نمی خواهند بمیرند؟ هرگز صدای زنی را شنیده اید ک لحظه مرگ فریاد می زند:«هرگز!»؟ من شنیده ام. و بعد متوجه شده ام ک نمی توانم به آن خو بگیرم. آن وقت من جوان بودم و نفرت من متوجه نظام عالم می شد. از آن وقت متواضع تر شدم. فقط هیچوقت به دیدن مرگ خو نگرفتم. دیگر چیزی نمی دانم. اما بعد از همه این حرف ها ..

ریو خاموش ماند و نشست. احساس می کرد ک دهانش خشک شده است.

تارو آهسته پرسید:

- بعد از همه این حرف ها؟..

دکتر گفت:

- بعد از همه این حرف ها..

باز تردید کرد و با دقت تارو را نگاه کرد:

- این چیزی ـست ک مردی مثل شما می تواند بفهمد. حال ک نظام عالم به دست مرگ نهاده شده است، شاید به نفع خداوند است ک مردم به او معتقد نباشند و بدون چشم گرداندن به آسمانی ک او در آن خاموش نشسته است، با همه نیروهاشان با مرگ مبارزه کنند.

تارو تصدیق کرد:

- بلی، من می توانم بفهمم. اما پیروزی های شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!

ریو کمی قیافه اش در هم رفت:

- می دانم، همیشه! اما این دلیل نمی شود ک ما دست از مبارزه برداریم.

- نه، دلیل نمی شود. اما دارم فکر می کنم ک در آن صورت این طاعون برای شما چ می تواند باشد؟

- ریو گفت:

- بلی. یک شکست بی پایان.



طاعون - آلبر کامو

ترجمه سید رضا سید حسینی

نشر نیلوفر

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۹
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی