خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

آن هنگام ک بفهمی، سالها از من گذشته است

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

مدت زمان کش آمدن پست خوردن های این بلاگ، تنها از سر سردرگمی ها و ندانستن های نویسنده آن است و میلی نیست به این کار اما، هر بار توی یک دایره ی تکراری، مسیر تلخِ ذلت باری را می پیمایم و دوباره به جای اولم بر می گردم. این چیزی نیست ک بخواهم، نه ادامه پیدا کردن های این بودنم، نه نوشتن کلماتِ تلخ، یا ک شیرینش حتا. نه آرشیو کردن هایِ درد، نه تصورِ خواندن و قضاوت هایت را. این چیزی نیست ک بخواهم. ک تو هر بار جنازه وار، بر می گردی و اینجا به ـسان یک روح با ملحفه ای سفید، ساکت و بی نشان پرسه می زنی و می بینی و حتا، گاها قضاوت هم می کنی اما به اشتباه. ک نباید اهمیت دهم دگر، می دانی؟ ولی می دهم، از سر ناچاری. این هم یکی از چیزهایی ـست ک ربطی به تصمیم گیری های من ندارد. نیکوتین تکان می دهد دست هایم را؟ ک مرا می پراند شب ها از روی تخت خواب؟ چ چیزی بود، چ می توان گفت. از ترسِ نهفته در آدمی ضعیف النفس، گیر کرده توی گذشته ی طولانی، لب هایی به غایت پهن اما بسته به بی حسی، و چشمانی محو، به تماشای دیوار های سرد انتزاعی ک تماما چهار چوب نگاهم را گرفته است. غرق در تاسف بخاطر این قضاوت های بد، ک این روز ها آسان نثارم می کنی. سرنوشت ها را به آلت گره می زنی و به خیال خودت، توجیه می کنی حال بد خودت را. از جبری ک ظاهرا بیرون قاعده ش آسوده به تماشا ایستاده ای. اما تمام اینها بی اهمیت اند. ک آیا من برای تو همیشه بیش از کالبدم نبوده ام؟ و سر خوردی و سقوط، به درونِ دره ی اشتباه، درست بعد آنکه کمی، جدی تر گرفته بودمت.


شاید ک این اشتباه شیرینی باشد برای کندن، هرچند ک بعید است از اذهانِ بیماری ک خوب می شناسمش اما، من رفتار تکراری قدیمی ام را از سر گرفته ام دگر بار و قرار است، توی تاریکی بگذارمت. به اشتباه، قضاوتم کن. روی صورتِ بد قیافه ام زخم های بدخیم بگذار، شاخ هایی روی سر، یک دیو بی مصرف تنها به دنبال ارضای غرایز خود. می دانی؟ بی ثمر است، هر چ ک می خواهد شود. عاقبت هر نتیجه ای ک می دهد، فرقی نمی کند اما اینطور، مسئولیت هایم کمتر است و از شنیدنش به من می خندی اما، بی اهمیت است. من اینجایم، و هر آنچه تو فکر می کنی نخواهم بود. و بی تفاوتم، از اشتباهی ک هر روز تو را بیشتر می برد از من. کسی ک خود را به خواب زده است را، نمی شود بیدارش کرد. یادت هست؟ طبیعتِ سیاهِ تو، با دنیای غمزده ی من نمی سازد. هر چند ک شاید هر دو به یک رنگ اند اما، تفاوت هایی هست. تفاوت هایی کمرنگ و اصلاح نشدنی. چیز هایی ک هیچوقت آنها را نمی فهمی. و شاید آن هنگام ک بفهمی سالها از من گذشته است.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۵
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی