خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

انگشت فاکم به تو

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۱ ق.ظ
برای تمام تصمیم هایی ک به جایم گرفتی و حق من بود، ک بخواهم حتا بدترین ها را برای خود و تو .. به قضاوت از من نبری، طردم نکنی. دورم نیندازی، ک به تکرار سالهای قدیم بر آمده ای و لذت بردن از طعم شیرینِ انتقام و این صحبت ها؟ نه، و تنها ذهنم توی هفته های کش آمده پارانوید تر می شود و تنها تر، خالی تر از حضورت و نشانه های بودنت کم کم محو می شوند و این غبار را، باد می برد با خود و کمرنگ می شود هر چ ک از تو به یاد می آورم را. و این کمرنگ شدن به سانِ از یاد بردنِ خود است، مثلِ یک جسدِ زنده شدن، جزئی از اکوسیستم بودن، یک سیاه لشکرِ غافل از بی معنی بودنِ خود حتا. لبخندم را نگرفته بودی ک با رفتنت به من برگردد. می فهمی؟ بهانه هایی ک تکان می دهند دست و پایت را به سمت رفتن، به سمتِ نبودن و خالی کردن جایت کنارم و خیرگی چشم هامان - چشم هایم - به صفحات و عکس ها و نوشته ها. بهانه نکن دروغ ها را، ک علت رفتنت، نجات نبود. توی تابوت زندگی ـت تنها برای یک بدن جا بود. برای تو. تویِ تنها، و نه منی ک چند وقتی می شد ک به جسد ها می ماندم. توی این قاب دو جسد جا نمی شد و من یک کمی، روی مخت بودم. جذابیت های زنده بودنم هرچند به تاریکی و غم، سرگرمت می کرد؟ ک حال با محو شدنش بریدن ازم راحت شده باشد. ک دیگر نخواندن اینجا هم حتا.

به لجبازی با زندگی، به دهان کجی به مرگ، به بازی دعوت کردنِ نیستی، به فرو کردن تیغ ها توی رگ. به چشم بستن روی تمام معناهای دنیای بی معنی. قدرتِ فشار دادن دکمه ی قرمز رنگِ قتلِ عام میلیونی. تو آنی و من، آنم ک می ماند و داستان درست از بعد از لحظه ی اتمام، برایم کش می آید و تنها می شوم. نه با یک تراژدی، با خاطره اش. و به چیزی لبخند می زنم ک سعی کردم بهت بفهمانم بار ها و تو، نتوانستی. آنقدر علتی ک برایم کافی بود، برایت کافی نبود ک بپذیری. برای ادامه دادن، نیازی نیست. یا ک اجبار و علتی. ک فقدان هرکدامشان سستت کند و دلت فرو بریزد از فضای بی کرانِ خالیِ خلقت. این صفحه ی به غایت تاریک، ک همه چیز خوار است همانقدر خالی ـست ک کاغذی سفید، آماده برای کشیدنِ نقاشی. و تو خود به عنوان یک نقاشی شاید، زیادی تنها بودی و دورت خالی و خالق بودن را دوست نداشتی. و شاید منطقِِ بی نهایت ها، پاسخ دهد این پوچی را. نقاشی کردنِ نقاشی ک نقاشی اش نقاشی می کند و به همین نحو تا ابد.
 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۰۳
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی