خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

تا دل هرزه گرد من، رفت به چینِ زلف او

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ

به خیال خودت و کردار اشراف گونه ات، در برابر حجم بی پایان سیاهی هایی ک دنیایمان را در بر می گیرد تک و تنها و قهرمان وار مقابل تمام چیز هایی بدی ک نمی خواهی برایم ایستاده ای و زندگی ـت را قربانی زندگانی من کرده ای، تنها به خرجِ لبخندی کج گوشه ی لبانم و جهالتم از آنچه می گذرد و تو خود، توی نقطه ای دور و تاریک، آهسته و دور از انظار من به تماشا ایستاده ای و شده ای آنکه توی تاریکی مانده است تا روشنایی ارزانی روز های سرد من باشد، به رایگان. و نامی از تو در میان هم نباشد حتا. تو آنی؟ این جملات چهار خطی توضیحت می دهند؟ این روزها دگر کمی قهرمان بودن شاید، از مد افتاده باشد، امیدوارم. افکار اشتباهی ک خود نیز در سر می پروراندم. به قضاوتی اشتباه و دور از خواسته های تو و شاید نادرست نباشد ک بگویم بخاطر خواسته های خودم هم حتا، تو را گذاشتم توی تنهاییِ امنی ک فکر می کردم و منشا این انفجار ها را، این طوفان های بی پایان را - یعنی خودم - بردم به دورترین نقطه ی ممکن و سالها گذشت. و تنهایی نه نجات بخشِ تو بود و نه من محرکِ انفجار و تو بمبی ساعتی ک فکر می کردم.


حال دست به تصمیمات تکراری من برداشته ای و همانطور ک من ندیدم، نمی بینی چیز هایی را ک باید و پشت به من و حرف هایم، قدم بر می داری و نمی شنوی فریادم را. گریه ها را؟ تمام نیاز و جلب توجه کردن هایم را. با هر قدم خرد تر می شوم و از خودم به دور، با رفتنت می مانم توی دنیایی ک دگر نمی شناسم و گوشه های تاریکِ ترسناک هم حتا، بی معنی می شود. اینها را می خوانی، اما قضاوت هایت بلند تر از تمام حرف هایم تو را می برند از من و فکر می کنی ک، نمی فهمم؟ نمی فهمم چرا؟ خالی بودن فایده از خلق  این جمله ها، خواهی رفت. خواهی دید و بعد ک شاید، ک یک روزی برای دیدن نتیجه  برگردی و بفهمی. مثل من می فهمی. ک آن روز ها نه رفتن مرا قهرمان می کرد و نه ماندن، تو را قربانی. پس اینگونه برو. برای خود، نه برای من. نه به هر علتی ک من باشد. ک اگر تداومی ـست بر این رفتنت .. تنها تماما از برای نخواستن من است و بس.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۱۷
نقطهـ .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی