خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

فلسفه های کـور

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

رنگِ این روز هـای من بر کسی پوشیده نیست. بوی هـوای دورِ من فقط بویِ هواست، اصلا بویی نیست. پاییز بی بو، مثل گل های مصنوعی. و گل های واقعی ـمان هم همان هایی هستند ک در کود های شیمیایی رُشد کرده اند. دنیای دست سازِ ما ... تا طبیعت کیلومتر ها به دور افتاده ایم. چیزی حس نمی کنیمُ بسیار در این موضوع اندیشه می کنیم. چرا این روز ها بی حسُ حال می گذرد؟ دقت ک کنی می فهمی سال هاست ک این منوال بر روز هایمان سایه دارد. این را با نگاهی به کلمات قبلی ـم می گویم. این زندگی یک فیلمِ کلیشه ای درون فیلم کلیشه ایِ دیگری شده است. اگر ننویسم، احساس بهتری به من دست می دهد اما خُب، چرا اینقدر به خود فشار می آورم؟


آینده رو به تباهی می رود. کیفیت ها رو به نقصان، هر چ این خط را ادامه می دهیم از اصلُ حقیقت ابتدایی اش به دور می افتیمُ هر چ زمان می گذرد و تحریف هایش کارساز می شود بیشتر در خود گُم می شویم. و در انتها کسی مثلِ من، دور خود را می نگردُ می بینید همه چیز غریبه اند و حتا این احساسات و حس غربت هم غریبه است. یک موش آزمایشگاهی ک هیچوقت بوی واقعی خاک، نرمی ـش و رطوبت آن را حس نمی کند. قدم هایش روی آسفالت است، درخت ها محدود در باغچه های کنار خیابان و آلودگی هایی ک میان آسمانِ واقعی و زمین جدایی انداخته است.


چقدر مصنوعی، چقدر به دور از آنچه ک باید می بودیم. و چقدر احساسات کمال طلبی در من می جوشد و من چ راحت می توانم زیبایی ها و زشتی ها را برعکس ببینم. و چقدر خوب ک دوباره به دنبال زیبایی های دنیا افتاده ام. انگـار ک یادم افتاده باشد روزی هم بود ک من کسِ دیگری بوده ام.  با تفکراتی متفاوت، اخلاقُ خلق و خو و دوستانی ک خط فکری ـشان با الآنی ها متفاوت بود. آن روز ها هم خوب بودند، این روز ها هم خوب هستند و البته خوب ک به گذشته می نگرم در میابم درون خوب های کلیشه ای گیر کرده ام. 


گـاهی مسیر سراشیبی بود، گاهی صعب العبور می شدُ درون دره ها سقوط می کردمُ گاهی مسیر اشتباهم به یک تپه ی زیبا ختم می شد اما خُب .. مهم رفتن بودُ ادامه دادن. و دیدن چیز هایی ک تا به حال ندیده ای و نه حتا قدم گذاشتن در راه های رویایی ک قبلن از آنها عبور کرده ای. آبـان ماه آفتابی شروع شد، و خُب پر برکت هم بود. و من ک دوباره دستم سمت سوی عرفان به خود گرفته است.


خـدایا، امروز را به خاطرت داشته باشُ هر آنچه در این روز بر من گذشت را پاک کن از یادم. تلاش هایم هنوز بی اثر نشده اند، هنوز به اتمام نرسیده است همه چیز اما خُب اگر تمام شد تلاش های بی اثرم را به خاطر داشته باش. این روز را به یاد داشته باش، از لحظه ی بیداری تا اکنون ک در حال ثبت ـشان هستم. لحظه به لحظه و واژه واژه کلمه هایی ک در این روز بر زبانُ ذهنم رفت را به یاد داشته باش. تقاضا ها و آرزو ها، بیم از اتفاقی ک در راه استُ التماس من برای معجزه ای از تو، اینـ ـها را به یاد داشته باش. دگر روزی لازمم می شود.


در کشتی ک می شینیُ دور برت غیر از دریا و آسمان هیچ نمی بینی، "خشکی" در فکرت بی داد می کند. در زندانِ تنهایی هایت ک غرق می شوی یک هم نشین در رویاهایت گاهی بال و پر هم دارد. گـاهی می شود یک سوسک، یک نسیمِ خنک و مفهومِ خالص احساس تغییر نقطهـ ی عطفُ رهایی از بند هایت باشد اما خُب وقتی در عمق تاریکی ها غوطه ور می شوی. در عمق ظلمات این دنیا، در سیاه ترین نقطه ی سیاهی ک گم می شوی. یک روزنه ی نـور برایت بزرگترین حجت استُ نجات دهنده ات همان ها می شوند. حکـایت این روز های ما هم همین است. در این زشتی ها نشسته ایمُ زیبایی مثل قارچ های سمی در فکرمان رشد می کند.


دنیا خیال های توهمی خودش را در ذهن پرورش می دهد. بی فلسفه و فقط برای رفعِ نیاز هم ک شده باشد گـاهی خدا را می شناسد و گـاهی حتا خودش را هم نمی شناسد. اگر زیادی خوش بگذرد .. حال ما اینجاییمُ در فکرمان خدا هستُ زیبایی ها و خُب در کتاب هم ک خدا را سر چشمه ی زیبایی ها خطاب می کنند و در این لحظه است ک در ذهنت سئوال بزرگی نقش می بندد. خدایی ک خود خالق دوست داشتنُ تنفر ورزیدنُ زیبایی هاست چطور می تواند چیزی را دوست داشته باشد یا از آن بیزاری بجوید؟ خدا چگونه می تواند عاشق چیزی باشد در صورتی ک خود خالق عشق است. و همـانا من خدایی را نخواهم پرستید ک این مفاهیمُ احساسات انسانی در مورد خودش هم صدق کند. 


این روز ها معجزه می بینمُ احساس می کنم ک کمتر احساسی شده ام. شاید وقتی بیماریِ بیماری غیر منطقی بهبود می یابد باید کنار تختش نشستُ دست ها را در هم حلقه کردُ خدا را شکر گفت. اما خُب، خدایا چرا حکمت هایت بعضی اوقات مانند کلاف ها درهمُ سردرگم هستند. تو خداوندگاریُ بنده ـگانت را به حکمت های تو چ کار. این روز ها کمتر احساسی امُ این "من" چنین چیزی را برای من نمی پسندد.


گـاهی خودم هم نمی دانم حالُ حِسم چ سمت و سویی به خود گرفته است. مگر نوشته هایم به من بگوید و یا موسیقی ک هم اکنون در گوش هایم نجوا می کنند. حسین به یک سمت رفتُ حسام در جهت مخالف او و حال من اینجا هستم. ساکن ایستاده ام و آن دو هر لحظه دور تر می شوند از من، نه حسینی در کار است و نه حسامی و لعنت به هر دوییشان. حسِ ایده آلی جدید در من بیداد می کند. این روز ها دور و برم ک پر عادم می شوند تازه در میابم ک به راستی تنها هستم و نه حتا در موقع هایی ک کسی در اطرافم نیستُ به ظاهر تنهایم. ای کـاش تنها بودمُ در قلبم کسی بود تا این ک در قلبم کسی نباشدُ دورم پر از عادم .. به ظاهر عادم. دلم برایش تنگ شده است، باکی از گفتنش نیست اما خُب با کدام دل، دل تنگش می شوم؟ دل ک جا ماند زیر آن گنبد.


باید باشیم تا ک یک وقت نبودنمان را صاحب نشوند اما خُب .. روز ها در فکرم می گذشت جمله ای ک مال من نبودُ تفکر نویسنده اش هم نه شبیه به من بود و نه می پسندیدم. بمـاند در ناگفته هایم اما خُب در جوابش فقط بگویم آری می توان چنین کرد. منی ک اگر اینجا هستم قرار بود در مورد چیزی مطلقا غیر از خود بنویسمُ ضمایرم منتها به "او" ختم شده باشند، حال ببین کجا هستم. ضمایرم چ هستند و ای کاش می توانستم از "من" رها شوم. و این "من" ها مرا آسوده نمی گذراند. لعنت به همه ـیشان. در درونِ من این روز ها، آرامش مانند طوفانی ـست ک آسوده ام نمی گذارد. همانند خورشیدی ک آنقدر تابان است ک نمی گذارد هیچ ببینم، آنقدر روشن است ک مجبورم چشمانم را ببندم.

خالی از محتوا، دفتر زور نوشته ـم را اینجا باز کرده ام. می نویسم به زور تا اینکه باورم شود در من هم پیش از این عقیده ای بود. این نوشته ها بویِ الآن من را با خود ندارند، نمی دانم چ هستند. راضی نیستم و خُب نمی دانم چرا اینها را می نویسیم. خالی از محتوا .. رو به روی من یک دشت است سرتاسر سفیدی و خُب نه رنگی ـست برای توصیف، نه بادی می وزد و نه آسمانی دارد ک توصیفش کنم. آنقدر ساده و ساده ک .. به همین شکل جمله ها در هنگام وصف ناقص می مانند. مثلِ نیستی ـست و نه حتا آن ابدیت سیاهی ک در ذهنت می بینی. من در اول یک راهم، راهی بی منظره و منظره ها بعد از عبور من پیدا می شوند. همه چیز در پشت استُ چیزی مقابلِ من نیست.

اگر پـاهایم خیس نمی شد، به یاد نداشتم کفشی هم به پا دارم.

دنیا قشنگ باشد، سطحی باشد.
کوهُ آسمانُ دریایش مثل قصه ها باشد.
مردمانش همه شادُ غم هاشان خاطره باشد.
عاشق ها عاشق باشند. دلشکسته ها داستانشان بی پایان نباشد.
دنیا جایی باشد ک آخر قصه ها کلاغ ها به خانه ـشان برسند.
کلیشه ها در آنجا کلیشه ای دیگر نباشد.
تاریخ را بگذارند کنارُ در لحظه باشند.
 تمام خوشی ـشان در لحظه باشد، غم هاشان لحظه باشد.
پاییزشان بی باران نباشد.
شب هاشان بی مهتاب نباشد.

کتاب های دنیا، دو پهلو و پر ابهام نباشد.
آرزو ها بر باد رفته نباشد ..
تصور دنیای دیگری، بهتر از مال خود نباشد.
قانعُ فرمانبردار، نیازمندِ روز های بهتر نباشد.

دعـوا ک بالا می گیرد می نشینمُ با خود فکر می کنم مشکل اساسی این داستان از کجاست! بعد از مدت ها فکر کردن، روز ها ماه ها و ساعت های بسیار و حس کردن این خلا پر رنگ، تازه در می یابم ک مشکل این داستان از کجا آب می خورد. مشکل از یک نقض سرچشمه می گیرد. اینکه یک روزی با خود نشستمُ فکر کردم ک هدف وسیله ای برای توجیح است و توجیح بیانِ علت هاست. اینکه سابقا هدف دار بودن را در خودم کُشتم. با پنبه سر بیریدمش و البته خُب بدانید از همینی ک هم اکنون هستم هم راضی نیستم.


ما یک مشت عادمِ مسخره ایم ک قبول کرده ایم به ساز هر ک موسیقی بنوازد برقصیم حتا اگر بدمان بیاید از رقصیدن یا حتا اگر بلد نباشیم. سرپیچی از نامتنهاهی ها ممکن نیست اما خُب من به شخصه شرمگین می شوم اگر در بازه ی یک محدوده قرار بگیرم، در محدودیت های زندگی قرار بگیرم. باید و نباید هایی ک فلجمان کرده است. و لعنت به هر کِ این غل و زنجیر ها را با آغوش باز پذیرا باشد و یا حتا آنکه آنقدر محوِ دنیای مقابل چشمانش باشد ک غافل از سنگینی روی شانه هایَشُ دست های بسته اش باشد.


آری، آلت پریشی هنری ـست در نزد من بسیار ارجمند و هر ک را قدرت این بود و یا وجدان این کار، در این امر به نوعی با من همراهی می کرد. هر چ می خواستم باشمُ می نوشتمشان را می توانم در همه ببینم. و ما به یکدیگر متصل هستیم، مگر چشم ها را ببندیم. گوش ها را کَر کنیمُ عاری از هرگونه احساس مثل یک تکه گوشت بیفتیم یک گوشه. تکان نخوریم، صحبت نکنیم، چیزی حس نکنیمُ بر چیزی تاثیر نگذاریم اما خُب زنده باشیم در ذهن هایمان. زندگی داشته باشیم در ورای چشم هایمان. دنیا را نه فقط با آن دو لعلِ گول زننده یِ زیبا، بلکه در صداها و فراکانس های مغزی ـمان هم داشته باشیم. ای کاش صداهای درون مغزم هم بلند می شدند، فریاد می کشیدند. گریه می کردندُ بعد برای چند ساعتی سرخوشُ آرام سکوت می کردند.


و خداوند تنها ارزش تفکر و اندیشیدن دارد.



صبرُ (انتظار/تحمل) من هم کاسه ای دارد، انتهایی دارد و خُب گاهی فراتر از حد می رودُ سرش بیرون می ریزد. بیرون ک میریزد، بیرون میریزد واقعا. این را ک نوشتم خودم نیز نمی دانم دقیقن از کدام بیرون ریختنی صحبت می کنم یا از تحملُ انتظار چ چیزی فقط خُب .. می دانید، گاهی اوقات باید نوشت دیگر. شاید مسئله هم همین است! ای کاش دقیقن چیزی بود ک بدانم دقیقن این چیز چ چیزی ـست ک من بخاطرش تحملم ته کشیده است. ای کاش بعضی احساسات ما هم منطقی بودند. و در مخِ من کسی یک کبریت را زیر دستم گرفته استُ نمی گذارد فراموش کنم امتحانِ شیمی فردا هر چ می گذرد نزدیک تر می شود و خُب منم ک خیلی استاد. آه، لعنت به همه ـِتان.

لعـنت به تو
لعـنت به من.
لعنـت به بقالی سرِ خیابان.
لعـنت به مورچه های روی دیوار، سوسکی ک در راه پله له ـش کردم.
لعـنت به هوای نصفه و نیمه سرد و نه حتا گرم.
لعـنت به تصنیف هایِ پر محتوا و اشعارِ سنگینِ حافظ.
لعـنت به آن کسی ک قرار است سر راهِ من باشدُ منم ک خُب حتما سرِ راه او.
لعـنت به تویی ک ندانسته چیزی را می خوانی ک حتا نویسنده اش هم نمی داند.
لعـنت به منِ سطحیِ این روز ها.
لعنـت به امتحانِ شیمی فردا.
لعنـت به محکوم به خوب بودن ها، تعالی شدن ها و خُب عقلُ منطقُ اینـها.
لعنـت به تویی ک تصمیم گرفته ای منطق را برایم نقض کنی.
و لعنـت به منی ک تصمیم گرفته ام نقض کردن را برایت نقض کنم.
و لعنـت به کسی ک مرا آلت پریش خطاب می کند.
و لعنـت به منی ک کسی را ک آلت پریش خطابم می کند را لعنت می کنم.
و لعنـت به روز های لعنـتیِ این دوران.
و لعنـت به سه نقطه گذاشتن ها.
و لعنـت به پایان بردن ها، شروع کردن ها و مشتقات بین آنـها.
و لعـنت به گریه های دل بی تاب از بی خبری.
و لعنـت به دلتنگ نشستن ها در تنهایی.
و لعنـت به محمد اصفهانی.

شوقِ شروعِ یک تراژدی در من می جوشد و تجربه ها پتک وار بر سر من فرود می آیند. دست بر دار، دست بردار آلت پریشِ بی همه چیز. ای کـاش تراژدی بودند اما خُب به یاد یکی از دوستان ک می گفت، تراژدی های تو کمدی هم نیستند. و خُب گریه آور ترین کمدی ها خنده دار ترینشان هستند. به همین دلیل خنده دار هستند.

یکی به یادِ گذشته ها، آینده اش را از کف می دهد.
یکی به دنبال آینده اش درس های گذشته را از یاد می برد.
و یکی مثلِ من ک قرار است با تمسخر روایت کننده ی این داستان باشد.


اوه پسر،
بو هایی به مشامم می رسد!
و چیز هایی ک برایم گران تمام می شوند.

وسوسه ی چیز هایی در من می روید ک سابقن تنفرم را بسیار اعلام داشته ام از آنها، هر چ ک بدم می آید بر سرم می آید و خُب منم ک این جمله را قبول نداشته ام. دلم می خواهد حالم بد باشد، می دانید این خواسته از روی عجز و ناتوانی ـست و سایر چیز هایی ک می خواهم داشته باشم. حس خوشِ از دست دادن یک چیز و سایر احساساتِ سطحی .. توضیحش سخت است اما خُب من ک مثل یک صفحه ی سفید شده ام، سابقن پر خط بوده ام. یک پاک کن کارِ خط ها را یکسره کرد اما نه رد های باقی مانده از نوشتنُ نقاشی کردن ها را. و حال احساس لخت بودن می کنم مثلِ گریه هایِ بدون اشک یا بارانِ بدون ابر ..


هیچ چیز،

از گذشته ام مرا ارضا نمی کند.

هیچ چیز،

از آینده ام مرا امیدوار نمی کند.

هیچ چیز،

و هیچ چیز ..


و خُب تجربه ها هم بمانند در حافظه ی ضعیفم و تکرارِ این فیلمُ منی ک فراموش می کنم هربار و خسته نمی شوم از تکرار. هیـپوکامپِ مغزِ من درد می کند. خیلی درد می کند. و این روز ها جمله هایِم با "و" شروع می شوند. ادامه ی راه های قبلی هستند، مسیر های قبلُ منظره ها قدیمی هنوز مقابل چشمانم هستندُ با وجود راهپیمایی هایِ یکسان این نقطهـ . از جهان، عبورش برایم به مراتب طاقت فرسا شده است. جمله هایِم مرا فرو می خوابانند و همه چیزی ک از این "من" باقی مانده است چیزی جز درد هایم نمی تواند باشد.


یا من تمام می شوم، یا این "من من" گفتن ها!

و چ آبان ماهِ طولانی شده است.


این روزها موسیقی هایِ اطرافِ من همگی بی صدا هستند، بر سکوتِ من خرده نگیرید. 


بیشتر از آنچه ک باید می بود، از خود گفته ام. بس است. یک غروبِ زودهنگام اما خُب ..

آبان ماه هم مُهر شد.

بمـاند در خاطرات تحریف شده ـمان.

بمـاند در گذشته ها، روز هایی ک می روندُ باز نمی گردند ... همان روز هایی ک قرار است در آینده غضه اش را بخورم .. بماند در غضه هایم.


آبان ماه هم مُهر شد.

نقطهـ .



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۰۱
نقطهـ .

نظرات  (۵)

۱۶ آبان ۹۲ ، ۱۶:۲۵ الروند نیم الف
مردک.. لعنت فرستادن خوب نیست، دلت سیاه میشه! بگو غلط کردم! :دی
پاسخ:
ای بابا،
ما ک بی دلیم. چیزی نیست ک سیاه بشه.
۱۱ آبان ۹۲ ، ۱۴:۲۸ مهرداد پسندیده
عع؟یعنی بعد از سالها گاندور مرزهاشو باز کرد که ما بیایم نظر بدیم. متچکریم استیورد.:دی

و اما in the name of Ero

کلا این بشر گیر استعاره است. باید می رفت مولانا می شد. نمی دونم چرا نشد.

در کل مفهوم بود. تن خود را رنجه مدار. 

و یه نکته دیه. اینکه اکه یهودا ها یوحنا بودند.عیسی، مسیح نمی شد.
پاسخ:
این مرز ها همیشه باز بودن اما خُب، کسی دوست نداشت این پیرامون خلوت رو شلوغ کنه. :دی

خیلی ممـنان، خُرسندم کردی بسیار
۰۸ آبان ۹۲ ، ۱۳:۲۳ علیرضا عسگرپور
یوهنایی که منتظرشی شاید یهودا باشد!
۰۷ آبان ۹۲ ، ۲۱:۰۱ علیرضا عسگرپور
اهم! 

بسمه تعالی؛

هیچی نفهمیدیم!
بوقی؟ یکم دیگه تشبیه به کار می‌بردی مغزم رو باید از وسط سنگ فرش خیابون جمع می‌کردی!

در کل من حس می‌کنم در عین حال که حالت خوبه حالت بده(که یعنی خواننده را سرکار گذاشتی!)

امیدوارم معجزه هم توی زندگیت بیاد (من دوقلو دوست دارما:دی)
باشد که باشی و نباشد هر که می‌خواهد نباشی و اینا.

سینر(ع) :دی
پاسخ:
معجزه ک اومد اما خُب،
قیمتش شاید یکم سنگین بوده باشه. ولی خُب ارزشش رو ک داشت.
تلاش های بی اثرمان هم بماند در روز هایی ک لبریز از امید شده ایم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی