خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

جهان آلـوده ی خوابــ است و من در وهم خود بیـدار

خــوابــ آلـوــدگی

آه .. بر دیوار سخت سینه ام گویی کسی مشت می کوبد!
باز کن در را .. اوست.
باز کن در را..
و من آهسته به خود می گویم:
باز هم رویا
اینچنین تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته ام را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد:
بازکن در را .. اوست.
باز کن در را..

بایگانی
نویسندگان

هیپـوکمپِ مغزِ من درد می کند.

شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۲ ب.ظ

سابقا گمان می کردم این آذر ماهِ فعلی آذرماهِ بزرگی خواهد بود. اولین روزش هم به نوبه ی خودش برای من اولین بودُ پیش از این چنین حرکتی از من سر نزده بود اما خُب، چیزی در من می گوید این ماه به سکوتی می گذردُ امیدوارم این مطلب هم مثل آبان ماهُ فلسفه های کورش آنقدر طولانی نشود.

مثل کوه نوردی می ماند. کسی از افتادن از یک تپه ی نچندان بلند جانش را از دست نمی دهد. حتا شاید زخم هم بر ندارد اما خُب، وقتی قدم در فتح یک قله می گذاری .. قله ای مرتفع و سختی های بسیارِ راه شاید با یک اشتباهُ سقوط کارت تمام شده باشد. بالا رفتن از کوه خود یک مسئله است، پیدا کردن کوه مسئله ی دیگر. گاهی آنقدر کوه مقابلت سرافراشته است ک می مانی کدامشان را بالا روی و گاهی هم در جایی گیر کرده ای ک مقابلت فقط تپه و سراشیبی های ملایم است. گاهی در این سفر تنهایی، گاهی همسفر و خُب گاهی خودت همه اضافه ای برای خودت.

مهم نیست به هر حال، قله را پیدا کنُ برو بالا فقط. اما خُب، با من سر جنگ دارد. هر ک زودتر به نابودی کشیده شود برنده است! و خُب می دانی، من سابقا میلِ پیروزی نداشته امُ حال می بینم ک همین خلقُ خو باعث پیروزی ـم خواهد بود. و من ک به هر نخِ تو یک پاکت می دهم، باکی نیست اگر بدنبالم نخ های دیگری را خاکستر کنی اما خُب، از چشمم افتادی همان روزی ک من از پا افتادم.

اما خُب، اما خُب ... لعنت به تو! خُب؟



تصـاویرم را هم پیدا کردم انگـار، دیگر جایشان خالی نیست.

و خـراباتی ک به آن ها تعلق دارم، رنگِ خورشید را فقط شب ها می توان دیدُ روز ها ماه آنقدر پر رنگ است ک خورشید محو پر رنگی نقشِ ماه در این زندگی شده است. در خـراباتی ک من بزرگ شده ام همیـشه به همین شکل بوده است.

یک مشت خزعبل است، رنگِ خورشیدُ خراباتِ من یتعلق به و سایر چند حرفی هایی ک در متن هایِ من یافت می شوند خزعبل هستند. خزعبل از من استُ من از خزعبلاتم و خُب، در این دنیا همیشه اینطور است .. جنسِ ایده آل کمیابُ بدرد نخور ها بسیار.

سقـوط می کنم .. این خاطرات آینده ام را سقط می کنند.

بعضی اوقات ک میشینمُ ذهن درگیر خیال پردازی ها و کوباندنُ له کردن بدن می شود به این فکر می کنم ک در این دنیا من فقط به یک دست کفایت می کنم. زندگی با دستِ راست! یک دست برای ثبت و ذهنی ک پیوسته هیزم بسوزاندُ ذغال سنگ بریزند در دهانش. به قولِ ساده تر و انسان فهمانه تر، یک گوشه ی نرمُ آرام می خواهم برای نشستنُ خیال پردازی کردن و یک دست ک ثبتشان کنم. میلی برای تجربه ی لذاید نیست. میلی برای تجربه ی مخلوقاتِ مخلوقات خداوند نیست. میل برای خالق بودن در من زنده است! نویسنـده ها هم به همین شکل هستند. کتاب هرکدامـشان ک خدای بهتری باشند قشنگ تر است.

و خداوند بزرگترین نویسنده ی این دنیاست.


روی دیوارِ این خانه، پودرِ جادویِ زمان مردگی ریخته اند. جاودانه مرده است! و یا آنکه جادوانگی مرده است. غیرِ این موها جای دیگری از من به رشد نمی رسد. بالا نمی رود، ثابت مانده ام. ثابت و به معنای مطلقِ خواب شدنِ ساعت ها و از حرکت ایستادنِ عقربه ها.

این روز های پاییـزی مرا بدین شکلشان بیشتر در خود حل می کنند. پیرامون روشن اما خُب، خوب ک نگاه می کنی خورشیدی در آسمان نیستُ آفتاب هم بی آزارُ تسلیم به نظر می رسد. صـداها هم حتا پر سر صدا هم نیستند آنقدر و ابرهای سیاهی ک شمالِ شهر را پوشانده و ابر های سفیدی ک جنوب شهر را پوشانده و بالا سر من ک هیچ ابری نیست اما خُب، با این حساب هم حتا خورشید بالای سرِ من نیست! و شاید اصلن خورشیدی در کـار نیست.

خورشیدِ پاییـزی، چقدر بزرگ کرده ایم این پاییـز را برای خودمـان. آرامش قبل از طوفان در چشم ها هست، در کلمـات هست اما خُب طوفانی در زمستان نیست ک منتظرش ایستاده ایم. طوفانِ اصلی بهار می آید. آن هنگـام ک همه در خواب شده ایم. دُرست نگاه ک کنی می بینی اولین قانون نیوتون شـر و ورِ محض است! همه ایستاده اند و به ایستادن ادامه می دهند اما خُب به راستی میل ایستادن ندارند. من ایستاده ام اما خُب، از ایستادن متنفرم و می دانم اگر بروم هم از رفتن متنفرم. میلی به رفتن نیست، میلی به ماندن نیست. میلی به بودن نیست. میلی به نبودن هم نیست حتا.

نیـوتون را باید تا آخر در زندان می کردند. یعنی آنکه آزادش نمی کردند کلیسایی ها، حق داشتند خُب. این مردکِ دیوانه!

میل ماندن ندارم، پای رفتن هم ندارم. ثانیـه ها هم کپک زده اند. و خُب ریدیو هد هم دارد ناله کنـان آواز می خواند. استیون ویلسون از شروعِ یک دروغِ فانتزی می گویدُ با یک انفجار شاید، داستانش را به اتمام می رساند. منی ک خُب، فقط گوش می کنم. فقط راه می روم، فقط چرت می زنم. نشخوار می کنم، فکر می کنم بعد دوباره نشخوار می کنم. بعد تصمیم می گیرم به صورت انفجارانه تغییر رویه دهمُ زندگی ام را جهت دار کنم ک البته خُب خیلی زود انفجار دود می کندُ به آسمان می رودُ سیاهش می کند. فضا غمگین می شود ک چرا نمی شود دل کندُ دل بریدُ به آسانی عوض شد! هر چند ک همیشه می گویم لحظه لحظه هایم با لحظه های قبلی ـشان متفاوت استُ منم متفاوت می شوم اما خُب ... تغییر اساسی می خواهم، شیمیِ زندگی من به یک کـاتالیزگر نیاز دارد. ک سرعتِ کندِ واکنش را عوض کندُ انفجاری به تعادل برسم. نه اصلن تعادل هم نه، یک واکنش برگشت ناپذیر هم ک باشد قبول است.

قبلن می شد نشست، اسپیکر را روشن کردُ آهنگی خلسه آور گذاشتُ نوشت. شروع به نوشتن کردُ با سه پـاراگراف قالب سپیدِ این بلاگ را به سیاهی کشاند. قالبِ سپیدِ کلماتِ سیاهِ من. دنیا هم همین رنگ است.

مثل همین مرد، سرم را میان دستانم می فشارمُ می بینم ک فرو می رود. در منجلابِ عمیقی به نامِ خاطراتُ آثارشان. دستانم را دور صورتم نگه می دارم، دارد مچاله می شود. مغز از لای انگشتان روی گونه هایم چکه می کند. گریه می کنمُ مغزم از چشمُ دهانُ بینی آویزان شده است. گریه می کنم، چشمانم مرا خلاصه کرده اند.
 

*     *     *
 
همه ی فکر ها و ذهن ها واگیر دار شده اند. هرکدام ناقل بیماری هستند ک میزبانِ مهمان دوستی برای بیماری های خود بوده اند و یا آنکه بعضا این کرم از درخت خودشان بوده است، اولین کرم در مغز خودشان شکل گرفته است. نظریه خلق الساعه را حالا برایِ من نقض کنیدُ تکثیراتُ تکاملات تک سلولی ها را برای من شرح دهید. به من یک عکس نشان دهید ک یک میمون تکامل می یابدُ می شود منُ تو .. ماده گرایی را به اوجِ خود برسانید.

و گـاهی با خود فکر می کنم، این عشق نباشد ک انسان را از سایر موجودات متمایز کند. این "هنـر" ناب است ک مـا را به تکامل می رساند. سخنم کلیشه ای نشود چرا ک خُب هر جا ک نام عشق در میان است، کلیشه خوش می درخشد. و جالبش اینجاست هرچقدرم ک بگویی ـم عشق یک فرایند شیمیایی بیش نیست در مورد هنر این چنین نمی توان مستحکم اظهار نظر کرد چرا ک اگر اینطور بود، هرکسی مادرزادانه هنـرمندی بزرگ از آب در می آمد و خُب این سخن هم بدین معنا نیست ک همه نمی توانند هنـرمند باشند.

مــاهی هایِ دریـاها،
و گربه ها ک خب همه در سطل عاشغال ها،
کثیفی کوچه خیابان هم بماند در حوض هایِ بی ماهی ـمان.
یا ک اصلن خـانه هایِ بی حوضـمان،
پنجره های رنگیُ درختی نیست تا ک پرنده ای لانه کند بر رویش.
و کلاغ ها هم اینـبار،
همه بر روی آنتن ها می نشینند.
و چلچلـه ها به هنگامِ کوچ، روی سیم هایِ برق.
شاخه ها را به بـهای گزافی فروخته ایم.
بهایِ بهار را فروخته ایم،
و همینطور پوشیده شدنِ کف پیاده رو های ـمان از برگ ها را.
بهایی ک به از دست دادنِ فصل هامان بود.
و خُب تابستان هنوز هم طاقت فرساست.


 
 
When you were here before
Couldn't look you in the eye
You're just like an angel
Your skin makes me cry

You float like a feather
In a beautiful world
And I wish I was special
You're so fucking special

But I'm a creep, I'm a weirdo
?what the hell I am doing here
I don't belong here

I don't care if it hurts
I want to have control
I want a perfect body
I want a perfect soul

I want you to notice
When I'm not around
You're so fucking special
I wish I was special

But I'm a creep, I'm a weirdo.
?what the hell I am doing here
I don't belong here

She's running out again,
She's running out
She's run run run run

Whatever makes you happy
Whatever you want
You're so fucking special
I wish I was special

But I'm a creep, I'm a weirdo,
?what the hell I am doing here
I don't belong here
I don't belong here

 
Download
 

و تو ک درپـایانِ یک شروع ایستاده ای،
مـا را به پـایانِ بردن این غم دخلی نیست.

در دنیایِ ریاضیاتِ من، خوبُ بهتر آخر این محور
درون قدرِ مطلق های زندگیِ تو معکوس می شوند.

دستِ پیش می گیرمُ پَس می افتم،
پس گرفتنُ پیش افتادن هم آرزوست.

در این سـراشیبی ها حتی زمین هم مـا را
شلاق وار به نوک کوه می برد با خود به زور
ترس از ارتفاعُ سقوط از بالا ترین نقطهـ ..
و در خیالاتِ خود به فکرِ کاری ترین ضربه.


 
شب ها، پلک هـا، آرام آرام
با ریتمِ رقاصانه ثانیه ها
پایین می آیند،
پرده ی سینمـا اما می رود بالا.
پلک هایت، پرده ها شده اند.
و ژانری ترسناک، فیلم امشبِ سینما ها.
می بینی ک دختری،
ساده چهره و هولناک فکر،
در دستش قلمویی بسیار تیز،
با رنگِ درخشانِ خونین ک می خورد لیز ..
جمله ای را نقاشی کرده است بر دستِ خویش ..
 
تغیـیر رویه ندهم، بمانم سر جایمُ ای کـاش صندلی مرا با خود ببرد. مسافت هایِ طولانی، سکوتی ک در آرزوی شکستن است .. زمان صبر می کند به امیدِ گذرِ ثانیه ها ک تصاویری هک بشود بر ذهن، ثبت شوند به اسم خاطره ها. ثبت شوند به عنوانِ خاطره ها .. جاده ای زیر پـاهایم لگد می شود ک ته ندارد. دورِ زمین را شاید می چرخمُ میبینم پـایانُ شروعم بهم گره خورده اند.

اولش جالب بود،
باقی ـش تکراری.
 

بدجوری گیر کرده ام، شاید تا به حال آنقدر در کشاکش دو چیز گیر نکرده بودم. زور هر دوشان می چربد و خُب از هر دو طرف هم علایقاتی دارم. انتخاب سخت است، انتخاب حتا غلط است .. حتا در این متن هم مشهود است! مانده ام چ کنم، یا ک اصلن چ می توانم بکنم؟ چ باید کرد؟ و شاید خُب چ چیز را باید کرد؟ یکی ریشه اش قدیمی ـستُ بر حسبِ عادت شده است بنیانم، آن یکی آرزویی ـست دیرینُ چیزی بود ک امیدوار بودمُ در آرزویش. حتا اگر نیم از هرکدام را با خود ببرم، حق مطلب سنگین تر استُ اینقدر کشش ندارم.

 

شاید تلف باید شد.

شاید علفی هرز باید بود.

پشتِ آبشاری یک شاعر، مرا سرشار از سنگ خواهد کرد.

سنگی سرشار از من خواهد شد.

نمی فهمم، شما هم نفهمید(!) بگذارید او هم نفهمد ..

پـاکش کردم شاید، این متن نیاز به باز نگری دارد چرا ک خُب مدت طولانی گذشته استُ تاثیرِ حرف هایِ من کمرنگ .. و البته برای تو ک دیرُ زود ندارد، همیشه همان کـار را کردی ک دلت می گفت. پشیمـانی هم نبود در کارت، چشمانت هم مثل همیشه بسته بودندُ دودی نبود ک برود در چشمانت. همه ی دود ها رفت در چشمانِ مـا. و من از این دودِ زیاد، خون ها گریه کرده ام .. و همان هنگامی ک دیدگانم تـار شده بود تو از من دیدن ـم را می خواستی. می خواستی ک خیلی چیز هایت را ببینم. آه ک چشمانم می سوخت ..

آخر کارِ من است.
این پایانِ من است.
 

آذر ماه هم مُهر شد.

بمـاند در خاطرات تحریف شده ـمان.

بمـاند در گذشته ها، روز هایی ک می روندُ باز نمی گردند ... همان روز هایی ک قرار است در آینده غضه اش را بخورم .. بماند در غضه هایم.

 

آذر ماه هم مُهر شد.

نقطهـ .


 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۹/۰۲
نقطهـ .

نظرات  (۱)

۰۹ آذر ۹۲ ، ۱۴:۵۸ مهرداد پسندیده
یا ایهاالناس.همانا عشق فعالیت شیمیایی نیست. به جان مادرم فعالیت شیمایی نیست. مرگ من فعالیت شیمیایی نیست. 
یه هورمونیه. تو زنها برای تسهیل زایمان کاربرد داره. به اسم اکسی توسین از هیپوفیز پسین تولید میشه.(امسال خوندیما.:دی) تو اقایون هم تولید میشه. میگن تو عشق تاثیر داره. اما عشق کجا و هورمون تسهیل زایمان کجا. از این هم بگذریم که چرا مثلا برا فلانی اکسی توسین تولید میشه. برا بغل دستیش تولید نمیشه.یا اصن چرا ما به فورمون های یه نفر جواب مثبت می دیم به یکی دیگه نه.در نتیجه تمام این بازیچه های مادی در دست روحه.

 هنر؟ انصافا چیز جالبی گفتی. هر چند فکر می کنم مربوط به سطوح دیگری باشه هنر. بالاخره این هنر هم در یه سطحی برای میمون ها هم وجود داره. تکامل فقط در گوشت و استخوان نیست. در فکر و روان هم هست. بالاخره. 
پاسخ:
البته ک هست، بهله. :D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی